خداوندا مرا ان ده که ان به .


ادامه نوشته

من در سرزمین عجایب


ادامه نوشته

مژده ای دل که دگر باد صبا باز امد


ادامه نوشته

درد دل دو هفته ایی


ادامه نوشته

دیگه روزهای اخره


ادامه نوشته

روزهای بی تو


ادامه نوشته

هوای فاصله


ادامه نوشته

ابی ابی مهتابی.


ادامه نوشته

هستم ...ولی ...؟

سلام عزیزانم ...شکر خدا بهترم ..مجبورم ادامه مطلبم رو رمز دار بنویسم ..رمزم همون قبلی هست ...دوستای عزیزی هم که به هر دلیلی ندارن کافیه یاداوری کنن

ادامه نوشته

احوالات اینجانب

اقا نپرس ...بد ..خیلی بد.

یعنی اگه از من بپرسن بدترین درد چیه میگم دندون ...

مدتی بود همش می خواستم سر فرصت برم دندونپزشکی و تکلیف دو تا از دندونهام رو روشن کنم و متاسفانه همش هم این کار رو به تعویق می انداختم ...خلاصه این قدر دست دست کردم تا دکتر حاذق خودم متاسفانه متاسفانه واسه همیشه از اینجا رفت ...

دیگه منم این ماه که حقوقو گرفتیم معطل نکردم و راهی یه کلینیک شبانه روزی دندانپزشکی شدم که ایکاش نمیشدم ..رفتم و نوبت رو گرفتم و منتظر شدم تا صدام کنن ...

چشمم که به مثلا دکتر مربوطه افتاد جا خوردم یه پسر کم سن و سال ...خلاصه که رفتم داخل و براش شرح حال دندونم رو دادم و فیدبک بیماریم رو هم دادم و خیلی خاطر نشان کردم بابت قندم ...

قرار شد از دندون عکس بگیرم ..رفتم و عکس رو گرفتم و اومدش دید و بهم گفت متاسفانه این دندون رو نمیشه نگه داشت و باید بکشیش ...جا خوردم اخه دکتر قبلی خودم بهم اطمینان داده بود که این دندون فک بالا دندون مهمی هست و بهر طریقی باید نگه داشته بشه حتی به قیمت پین و این حرفا ....

بهش گفتم حرفای دکتر خودم رو ...اما اون با یه قیافه حق به جانب گفت از نظر من نمیشه و یه هزینه بیخوده و اخرش هم برات این دندون نمی مونه و خلاصه اون قدر گفت و گفت تا منو راضی کرد تا بکشمش که ایکاش ایکاش این کار رو نمیکردم هرگز .

ذقیقا از ساعت شش بی حسی زد به دندونم و بهم گفت بیرون باشم تا بی حسی اثر کنه ...منم نشستم نشستم دیدم خبری نشد تا دقیقا ساعت هفت ...یعنی یک ساعت فیکس بی حسی رو دندون منه بیچاره بود دیگه کم کم حس میکردم اثرش داره از بین میره ....بلند شدم و رفتم به منشی اش اعتراض کردم ...دو سه بار وسطای اون هاگیر واگیر یه حسی بهم میگفت ول کنم و پاشم برم اینا اعتباری به کارشون نیست ...اما این کار رو نکردم .....

دیگه ساعت هفت و ده دقیقه بود که اقا لطف کردم و خواستن من برم داخل ..زمانی که رفتم تو گفتم مثل اینکه یادتون رفته دندون من بی حسی داره و الان یک ساعت و ده دقیقه است که من منتظرم ..اون بی شعور به جای معذرت خواهی برگشته میگه خانوم من سرم شلوغه ...شوکه شدم اما دیگه نمیشد کاریش کرد یک لحظه دیدم روی اون یونیت لعنتی هستم و اونم داره دندون بخت برگشته رو توی دهنم خرد میکنه ....

خلاصه با تموم درد و خونریزی گاز رو هل داد تو دندونم و گفت به سلامت ....

اقا خدا نصیب نکنه ..من رسیدم خونه دیدم از درد نمی تونم نفس بکشم ....موندم گفتم حالا خونریزی بند میاد خوب میشم ...خوب میشم ....تا یه لحظه به خودم اومدم و دیدم به پهنای صورت از درد اشک می ریزم ..تا دیگه همسرم خدا خیرش بده رسید و منو برد دکتر ...دکتر هم در جا برام دگزا نوشت و بروفن ....

اون شب رو به لطف دگزا تونستم کمی اروم و قرار بگیرم ...اما فرداش دیدم باز هم درد هست ...به همسرم گفتم گفت مربوط به دندونت هست و هنوز توی دهانت زخمت بازه ...باز هم با مسکن مقطعی رفعش کردم تا شب که دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت یک و نیم شب کارم کشید به درمونگاه ....

دکتر به محض شنیدن وضع حالم باز هم دیکلوفناک نوشت و یکسری مسکن ....

تا دیروز ..دیروز از صبح باز هم حالم بد بود تا ظهر که افتادم به تب و لرز شدید ...فکم قفل کرده بود ..نصف صورت ورم کرده بود و هیچی نمی تونستم بخورم ...دیگه تا ظهر که همسرم مرخصی گرفت و خودش رو بهم رسوند و این دفعه کارم کشید به بیمارستان ...دکتر اورژانس تا منو دید گفت احتمال نود درصد ریشه دندون چرک داشته و اون دکتر ناشی و احمق چرا بلافاصله برات دارو ننوشته ..و حالا همون چرک و عفونت وارد خونت شده و این بلا رو سرت اورده ..بلافاصله برام ازمایش خون نوشت و سریع امپول و خشک کن و انتی بیوتیک ....

جواب ازمایش که اومد مشخص شد که حق با دکتر بوده بله عفونت وارد خونم شده بوده و خدا رو شکر به موقع قبل از اونکه خیلی حاد بشه رسیدگی کردیم ....

دیروز وضع و روزگارم دیدنی بود ....از اون طرف همسرم کوتاهی نکرد و پا شد رفت همون کلینیک و تا تونسته بود از خجالتشون در اومده بود اولا که دکتر مربوطه رو پیدا نکرده بود و فقط تونسته بود با مسئول فنی اونجا صحبت کنه ...هر چند گویا کلی از همسرم بابت این سهل انگاری معذرت خواهی کرده بودن اما همسرم شماره نظام پزشکی اون اقا رو خواسته بود بابت شکایت ...که البته اونا زیر بار نرفتن ...همسرم هم برگشته بهشون گفته به سادگی از این موضوع نمیگذره و به اون اقا هم خواسته بهش برسونن که به اندازه یه چوپان مملکت اطلاعات پزشکی نداره حیف از اسم دکتر که این قبیل ادما یدک میکشن و خیلی راحت با سلامت و جوون مردم بازی میکنن ....

همسرم خیلی جدی برگشته به مسئول فنی اونجا گفته از این سهل انگاری نمیگذره و قطعا پیگیری میکنه و تا گرفتن یه پاسخ درست و درمون بابت این کوتاهی منتظر می مونه در غیر این صورت شخصا شکایت میکنه .

واقعا موندم بعضی ها تا چه حد جون و سلامتی بقیه براشون بی ارزش و اهمیته ....

حالا همه اینا یه طرف ..درد مدوام داشتنش ..واقعا منو اذیت میکرد ..یعنی یک لحظه ساکت نمیشد ...

به غیر از مدام امپول زدن ..غذا نخوردن ...هزینه کردن بیخودی ...و اه و حسرت از دست دادن دندونی که میشد هنوز هم نگهش داشت ....امیدوارم خدا خودش جزای کارش رو بهش بده مرتیکه عوضی ...

نمی دونم این حالت کارمای کدوم کارم هست ...خدایا بابت تموم گناهانم معذرت ..اما تن و بدن بی گناهم چه تقصیری داره خوب ....

توی کتاب شفای زندگی خوندم زمانی که درد دندون و عواقبش پیش میاد ناشی از دوددلی شدید بابت تصمیم گیریهاتون هست ...فکر کنم الان دیگه متوجه شدم چرا این ها پیش اومد ...

خواهش می کنم ..خواهش می کنم انرژی مثبتتون رو روانه این جانب کنید به شدت محتاجم ...دلم واسه سلامتیم به شدت تنگ شده که هیچ نعمتی بالاتر از اون نیست ...

بوی بهبود

اقا من نمی دونم کدوم نامردی پاشده رفته و چو انداخته تو باشگاه که فلانی حامله است و واسه همینم نمیاد باشگاه ...اینو با عناوین مختلف و از افراد مختلف که تو باشگاه می شناختمشون شنیده بودم تا دیشب وووو

دیروز بعد از ظهر زمانی که همسرم از کار اومد خونه ..بهش یاداو.ری کردم که هیچی توی خونه نداریم و خرید لازم هستیم ...اونم قبول کرد که بریم خرید ...واسه همینم من پیشنهاد دادم بریم سیتی سنتر اما در کنارش گفتم که سر راهمون بریم پسرک رو بزاریم خونه مامانم و بعد با خیال راحت بریم خرید ...اخه زمانی که پسرک باما میاد خرید بخصوص سیتی سنتر مستقیم میره سایت اسباب بازیهاش که اونم رنج قیمتیش رو به خدا تومنی هست و یه قیمتهای نجومی داره ..برعکس مواد اشپزخونه ایش و یا مواد شوینده اش که قیمتش عالی هستت

واسه همینم رفتیم و ومامانم هم با روی باز استقبال کرد که پسرک پیشش بمونه و صد البته بابام هم به همچنین ..

اخه پسرک رو با خودش می بره توی حیاط و حسابی با همدیگه سرگرم هستن بابا جوون و نووه ...

خلاصه باهمسرم راه افتادیم به سمت سیتی سنتر که خیلی هم شلوغ بود ...اولش یه چرخ دستی کوچیک برداشتیم ..اما بعد که هی به تعداد خریدهامون اضافه زیاد ناچارا چرخ دستیمون رو تبدیل به بزرگ کردیم ...

دیگه از شامپو و مایع ظرفشویی بگیرتا مایع لباسشویی و نرم کننده و صابون و واکس کفش و دستمال کاغذی و دستمال دستشویی و .....

همین طور که داشتم مابین سایتها قدم میزدم دیدم کسی از پشت سر منو به اسم صدا کرد ..زمانی که برگشتم مربیمون رو دیدم...تا منو دید باهام روبوسی کرد و گفت مبارکه شنیدم حامله هستی ...جا خوردم ...گفتم چه کسی چنین حرفی زده من که حامله نیستم ...اونم بنده خدا خودش رو جمع و جور کرد و گفت والا از دست این خانومای باشگاه که پشت سر همه حرف در میارن ...خلاصه کلی گفتیم و خندیدیدم و بعد هم از هم جدا شدیم ...وقتی قضیه رو واسه همسرم گفتم یک لبخندی زد دیدنی ...

دیگه تا ساعت ده و نیم توی فروشگاه بودیم ...تا اومدیم ماشین رو برداریم و از پارکینگ بزنیم بیرون شد یازده ...حسابی هم گشنه بودم ..پیشنهاد دادم تا بریم جایی شام بخوریم ...خیلی حق به جانب برگشته میگه بچه ام همراهم نیست از گلوم پایین نمیره ...منم گفتم اولا بچه تو بیابون نیست که جاش خوبه و شکر خدا از من و تو بهتر بهش رسیدگی می کنن ...دوما عذاب وجدان واسه چی میدی ؟ یعنی حق نداریم یه شب واسه خودمون باشیم ...

دیگه این شد که موافقت نمودند واسه خوردن شام اونم بدون بچه ....رفتیم کوچه خورشید خانه کنتاکی ...دوست داشتم فست فودش رو ...با وجودی که خیلی شلوغ بود اما واسه اون شب خوب بود ...

دیگه بعد از شام هم برگشتیم سرراهمون اول رفتیم پسرک رو برداشتیم و بعدش هم پیش به سوی خونه ...

دیشب شب خوبی بود...امیدوارم باز هم تکرار بشه .

پی نوشت : بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم ...منتظر خبرهای خوب که نه عالی هستیم روحانی عزیز .

وآآآآما من ....

سلام به دوستای عزیزم ..من از تک تکتون ممنونم ..سپاسگزارم ..اینکه اومدین و مسئله ام براتون مهم بود و وقت گذاشتین و نظر دادید واقعا واقعا ازتون ممنونم ..این نشون دهنده اینه که من براتون مهم هستم و همین به من حس خوبی میده ..و بهتر از اون دوباره با هورمونام اشتی کردم و شکر خدا بهترم ...

اخر هفته پسرک مهمونی دعوته اونم از طرف مهد پارسالش ...خوبه دوباره چهرهای اشنا رو می بینم و این منو خوشحال می کنه ...از مهد پسرک واقعا راضی بودم بخصوص مربیش ....

یه مانتو داشتم قرمز خیلی خوشرنگ تا چند ماه پیش که می خواستم بپوشمش اصلا تنم نمی رفت دیگه چه برسه دکمه هاش بسته بشه اما حالا اتفاقی رفتم سراغش بسی کیفور شدم ..عالی بود هم تنم رفت و هم خیلی شیک دکمه هاش بسته شد و این برای من خبر خیلی خوبی بود که وزن کم کردم ..

این روزهای اخر تابستون چه قدر کشدارن ...دیگه زیادی موندن باید تابستون زودتر بره ...منتظر پاییز رنگ رنگ هستم امیدوارم توی این فصل اتفاقات عالی عالی عالی برای همگیمون بیافته بخصوص من (ایکون یه ادم خودشیفته )

حرفای تلنبار شده


ادامه نوشته

سکوت قلبت رو بشکن و برگرد

سلام ...اقا من بخدا شرمنده ام از اینکه این همه دیر به دیر میام ...از وقتی که لب تابم شربت شهادت رو نوشید و به لقا اله پیوست من هم دیگه نمی تونم بیام و بنویسم و فقط با موبایلم می خونمتون و البته که نمی تونم بیام و مرتب هم پیام بزارم  ....حالا گفتم صبر کنم بلکه یه موبایل سونی اکسپریا یک تومنی بردارم بلکه بتونم از اونجا بیام و وصل شم ...

راستی عروسی هم رفتیم و بسی خوش گذشت با تمومی حاشیه هاش ...اگر از حال و احوال این روزهای من بپرسید شکر بد نیستم البته اگر سیخونک زدنهای خونواده شوهر بزارن ...خدا همشون رو به راه راست هدایت کنه ...یعنی واقعا از ته ته دلم ارزو می کنم در این لحظه که خدا یا اونها رو ادم کنه و هدایتشون کنه و کاری کنه که کاری به کار من و زندگیمون نداشته باشن یا هر چه زودتر شرایط بلند شدن من از پیش اونها و دور شدن من و رفتن به یه جای بهتر رو فراهم کنه ...بلند بگو اممممممممممممین ...

حالا یه سری هم حرف دارم نگم می ترسم لال از دنیا برم ...

اینا رو می خوام تو ادامه مطلب بگم واسه همین هم رمز می زارم واسه اکثریت دوستام رمزم رو میزارم اونایی هم که رمز میخوان من براشون میزارم منتها اگر بشناسمشون ...

ادامه نوشته

صدا میاد الوووووووو؟

سلام عزیزانم ...من این روزا حسابی سرم شلوغه چرا؟ عرض میکنم ...

اول از همه ماشینمون رو عوض کردیم و این مدت همش درگیر سند زدن و کارهای پلاک و کارهای بانکیش بودیم ...البته کارهای سمنده هنوز مونده که اون دیگه میره واسه اخرهای شهریور ....

دیگه اینکه عروسی پسرخاله ام هست و دنبال جفت و جور کردن لباس هستم ...خاله ام هم از شیراز با دخترش اومده ....باید برم یه دست لباس شیک و رسمی واسه پسرک بگیرم ...میخوام یه چیزی تو مایه های شلوار و بلوز استین کووتاه به همراه کراوات می خوام باشه ..نه کت یا شلوار که اصلا خوشم نمیاد...

دیگه همینا ...راستی به سلامتی و میمنت لب تابم هم سوخت رفت ..دیگه هیچ کاریش هم نمیشه کرد .اینم از این .

فیلان بدون لب تاب هستم ..البته از طریق موبایلم می خونمتون ...اهان دنبال یه گوشی در حد یه تومن هم هستم ...تا حالا سونی مد نظرم هست حالا تا بعد چی پیش بیاد خدا داند...

باید برم رنگ مو انتخاب کنم واسه عروسی ...تو رده های رنگ روشن چی پیشنهاد میدن ...طرف رنگ و مش اصلا نمی خوام برم ..فقط رنگ ....خودم کنفی تو مایه های هشت و نه مد نظرم هست شما چی میگین ؟


و باز هم ...

لب تابم رو که برده بودم تعمیر به مهندسه زنگ زدم تا براورد هزینه برام بکنه ...دیدم خیلی شیک برگشته و بهم میگه من هر چی عیب یابی کردم عیبش رو پیدا نکردم ..حالا احتمال میدم یکی از مدارات یا ای سی روی مادربورد قطع شده باشه ..احتمال دومی هم هست اینکه به کل مادربورد مشکل داشته باشه که اگه احتمال دوم وجود داشته باشه لب تابم در کل ارزشی حدود پنجاه هزار تومن هم نداره ....

حالا بهش میگم اقای فلانی زمانی که من تصویرم رو لب تاب از دست دادم درسته که لب تاب تصویر نداشت منتها من صدای بالا اومدن ویندوز رو میشنیدم پس مسئله مادربورد منتفیه ...و می تونه به کارت گرافیکش ربط داشته باشه ..برگشته بهم میگه بله حرف شما هم می تونه صحت داشته و باز هم اگر این طوری باشه باز هم نمیشه کاریش کرد چون کارت گرافیک آن بورد هست و باز هم همون مسئله پیش میاد....فعلا قول داد تا اخر هفته اگر نتونست کاری از پیش ببره لب تابم رو میفرسته تهران....

این کارهای دندونپزشکها هم تازگیها به لعنت خدا نمی ارزه ...کار انجام میدن ..دندون رو پر می کنن هنوز به دو هفته نکشیده دوباره تمام موادش تخلیه شده است ...نمی دونم جدا چرا توی مملکت ما هیچ کی تخصصش رو درست و درمون پی نمیگیره ...تا حدی که دیگه ادم می ترسه اعتماد کنه به  کارو تجربیاتشون ...

این روزها دارم کتاب قانون شفا رو دوباره می خونم ..خوبه دوست دارم حداقل کاریه که می تونم خودم به خودم انرژی مثبت تزریق کنم ...تو دنیای بی قانون و بی نظم باید یه نقطه ثقل داشت حداقل بخاطر خودت هم که شده نباید بزاری لحظات زندگی باهات بی رحمانه تا کنه ....محکم بایست و حقت رو که همون شادی و داشتن ارامش هست از این زندگی و از این دنیا بگیر ..چون این حق توست ...چون تو بدنیا امدی تا شاد باشی و خداگونه زندگی کنی  اخه تو تا حالا دیدی خدا مضطرب بشه یا غصه فردا رو بخوره ..پس تو هم به یاریش و به قدرتش ایمان داشته باش و بدان او بهتر می تونه سکاندار زندگیمون باشه ..

پس قدری اسوده باش ...زیرا من و تو شایسته عشق و محبت و شادی هستیم .

پی نوشت : به احتمال هشتاد درصد اینجا رو رمزی خواهم نمود.

اتفاقات نا منتظره

دیروز توی خونه بودم و داشتم خونه رو مرتب میکردم ...یهو با خودم گفتم بزار زنگ بزنم به خواهرم تا بیاد و با همدیگه بریم یه دوری بزنیم ...

بهش زنگ زدم و گفت ماشینش رو داره تمیز میکنه تا یه ربع دیگه میاد دنبالم ...

منم تندی اماده شدم ..دیگه با همدیگه رفتیم و من صاحب یک عدد کفش پاشنه ده سانتی سانتی مانتال شدم ...

هر چند واسه منی که قدم به اندازه کافی بلند هست و شکر خدا مشکل قد کوتاهی ندارم قدم رو خیلی میبره بالا ...ولی  خوب نمیشه توی جشن با صندل رفت که ...واسه همینم خریدمش ..البته جلوش کمی لژ داره و همین باعث میشه کمتر توی راه رفتن باهاش مشکل داشته باشم ..اما خداییش اینایی که مرتب می پوشن فکر کنم دیگه عادت کردن ...

راستی دیروز داشتم با لب تابم کار میکردم یه لحظه روی حالت استندبای گذاشتمش و رفتم و بار دوم که اومدم سراغش دیدم متاسفانه روشن میشه ولی اصلا تصویر نداره و سه تا بوق ممتد میزنه ..گفتم صفحه مانیتورش سوخت ..هیچی دیگه امروز صبح بردمش تعمیرات ..مهندسه گفت عیب یابیش میکنه و خبرم میده ...

حالا هم از لب تاب خواهرم وصلم ....این هم از اتفاقات نامنتظره ...

به شدت دلم میخواد از اینا.

گوشی تلفن رو برداشته ام و در حال شماره گرفتن همراه خاله ام هستم در همون حین توی ذهنم مرور می کنم که چه چیزهایی رو بپرسم حتما تا یادم نرفته ...

خاله ام طفلی کلی شاکی هست که شیراز هوا بسی ناجوانمردانه گرم هست و با این گرما متاسفانه کم ابی و بی ابی رو هم باید تحمل کنن ...

خلاصه ازش می پرسم که قصد خرید مانتو تابستانه دارم چی بخرم و چند متر ؟ ..اخه داره بعد از ماه رمضون میادش اینجا و خوشبختانه خیاط ماهری هم هست و از حالا ازش قول گرفتم تا چند دست مانتو شیک و لباس مجلسی واسم بدوزه ....

واسه همینم رفتم بازار و یه پارچه نخی بسیار خوشرنگ زیر سر گذاشتم ..حالا تصمیم گرفتم برم و ابی نفتی و خردلی رنگش رو بخرم ...از اون طرفم چون صندلم رو به رنگ سفید خریدم ...خیلی دوست دارم برم و یه شال و کیف سفید رو هم بخرم تا با هم هماهنگ بشن ....

از اون طرفم یه پارچه خیلی خوشکل مجلسی پسند کردم که واسه یه پیراهن کوتاه مجلسی جوون میده ...خیلی خوش رنگ و طرح بود اما گفتم دست نگه میدارم تا خاله ام بیاد اون قوت با حضور خودش میریم خرید ایشالا ...

اهان نگفتم تو فکر خرید یه کفش پاشنه ده سانتی هم هستم که حتما باید بخرم به اضافه یک عدد رنگ موی دودی ...دوست دارم برم واسه ترمیم تاتوی ابروهام ..اونم باید زنگ بزنم از ارایشگرم وقت بگیرم ....

حالا خواسته ام از کاونات محترم و نازنین دو چیز هست ..انرژی و پیگیری این کارها و از همه مهتر مایه تیله در حد عالی رو برسونه ..قبلا از همکاری شما سپاسگزارم کائنات عزیز.

این چنین موجود خجسته دلی هستیم ما .....( ایکون خرم سلطان)

اینجا همه چیز زوریه


دلیل انتخاب موضوع پستم بر میگرده به اتفاقی که واسه یکی از دوستای پریا افتاده بوده ...گویا بنده خدا باردار بوده و از همون اول هم قصدش زایمان به روش سزارین بوده ولی از بی مبالاتی دکترش هم درد طبیعی نصیبش میشه و هم زیر تیغ جراحی میره تا بچه اش به دنیا بیاد....

درسته که روش طبیعی بسیار به نفع مادر هست ..و درسته که سزارین مکافاتهای خاص خودش رو داره و درسته که کشورهای اروپایی اکثریت قریب به اتفاق زایمانهاشون رو به روش طبیعی اجرا میکنن ...اما یه تفاوت بسیار پررنگ اینجا نمود پیدا میکنه و اونم نحوه برخورد با مادر باردار هست ...

شبکه zdfالمان چند سال پیش برنامه ایی رو پخش میکرد در مورد همین زایمانهای طبیعی ...

و دقیق از همون ابتدا به ساکن شروع بارداری مادر ..یک ماما با تموم امکانات در اختیار اون مادر قرار میگرفت که سر حوصله این خانوم ماما می نشست با مادر باردار صحبت میکرد ...راهنمایی میکرد ..وضعیت جنین رو ماه به ماه براش تشریح میکرد ...حتی با مادر میرفت به کلاسهای ورزشی دسته جمعی مادران باردار ...رژیم غذایی به مادر میداد ...خلاصه از همون اول پا به پای مادر باردار پیش میرفت..حتی از ماههای پایین مثلا چهار و پنج تمرینات تنفسی و نفس گیری رو به مادر اموزش میداد تا عضلات کف لگن امادگی زایمان طبیعی رو پیدا کنه ...

این جوری مادر احساس میکرد به روند بارداری مسلطه و دیگه این وسط ترسی براش باقی نمی موند ...تا ماه اخر ...هفته های اخر مونده به زایمان مادر باردار به همراه مامای راهنماش میرفت به همون بیمارستانی که قرار بوده توش زایمان کنه با تک تک پرسنل و پزشکش و حتی صندلی مخصوص و اتاق مخصوص اشنا میشد...و تازه میرفتن با همدیگه روشهای مختلف رو امتحان میکردن تا مادر بکی از روشها رو که بیشتر باهاش راحت بود رو انتخاب میکرد ...

مثلا دقیقا یادم میاد یکی از مادرهای باردار روشی رو که توی وان اب قرار میگرفت رو برای زایمانش انتخاب کرد  و چه قدر هم ماماش کمکش میکرد چه قدر قربون صدقه اش میرفت ...بماند که همسرش هم کنار دستش بود ...خلاصه  کنم هر کاری که میخوان انجام بدن با ارامش و صبر هست و توی هر مرحله طرف رو در جریان قرار میدن که الان می خوایم چه کار کنیم و چه اتفاقی قرار هست بی افته ...

حالا روش و برخورد  اینجا...... بچه رو میخوای ببری واکسیناسیون رو انجام بده ..می دونی هم می ترسه ....کاری که واسه انجام دادن اینکه ترسش بریزه انجام نمی دن هیچ ..تازه با زورو داد و بیداد میخوان کار رو پیش ببرن ...وقتی با یه بچه این مدلی رفتار میشه میخوای با مادر باردار این طوری رفتار نشه ...

از همون اول بارداری مادر همش تو هول و ولا هست طفلک تا اخرش ....

.اینه فرق کشورهای پیشرفته و جهان سومی که ما درش افتخار حضور پیدا کردیم ...

این مدت ...

این مدت من زیاد حال ردیفی نداشتم ..چون همسرم ماشین سمندمون رو گذاشت نمایشگاه تا بفروشه ..معتقده چون ماشین صفره الان باید ردش کرد چون چند سال دیگه افت قیمت زیادی رو پیدا میکنه ...من این ماشین مون رو خیلی دوست داشتم ..هم رنگش  و هم تمیزش و هم راحت بودنش ..ولی خوب حرفای همسرم هم منطقی بود و عقلم نمی تونست باهاش مخالفت کنه ..اما دلم اصلا راضی نمیشد ...

شاید بهم بخندین ..حتی شبی که همسری اومد و گفت سمند بردم نمایشگاه گذاشتم و به جاش یه پژو جی ال ایکس برداشتم ..بغض گلوم رو گرفت و اون قدر تحمل کردم که دیگه بغضم توی تختخواب منفجر شد ..زمانی که همسرم ازم پرسید جدا تو ناراضی هستی ؟ اگر اره من همین فردا سمند رو برمی گردونم اما به حرفای منم فکر کن ...اینکه منطقی نیست که ماشین رو با این شرایط نگه بداریمش ...

خلاصه اون شب تا ساعت سه صبح با همسرم بیدار بودیم ..به حرف زدن و درد دل کردن وو اون میگفت و من گوش میکردم ..یه وقتایی هم من می گفتم و اون نظر میداد ...

هنوز با ماشین جدیدمون اخت نشدم ..باهاش احساس غریبگی می کنم ...شاید خنده دار باشه ..اما من شخصا ادمی هستم که با همه چی ارتباط برقرار می کنم ..انرژی میزارم و درکش می کنم ...و بعد به حسی که بهم میده توجه می کنم و همون حس برام مهمه ..که منو تا چه اندازه می تونه خشنود نگه داره ..

و این قضیه چه در مورد ادمها و چه در مورد اشیا در مورد من کاملا صدق می کنه ...

اما چیزی که این اتفاق برام در پی داشت درسی بود که برای من روشن شد ....اینکه من در برابر تغییر و تغییرات به شدت ایستادگی می کنم و همین ضعف باعث میشه تا موهبت الهیم رو نتونم جذب کنم و شرایط و موقعیتهای دیگه رو از دست بدم یا دیر به دستشون بیارم ...

در هر صورت اینکه ادم به موقعیتهاش یا به دارایی هاش بچسبه اصلا چیز خوشایندی نیست و من یاد گرفتم روی این قسمت باید کار کنم ...اینو از کتاب چه کسی پنیر منو جابجا کرد متوجه شدم ...

بعدش دیگه سعی کردم با شرایط پیش اومده منطقی تر برخورد کنم .

تفکرات کوته فکرانه اسلامی!!!!!!!!!!!

دیروز داشتم شبکه های داخلی رو بالا پایین می کردم بلکه یه برنامه درست درمون از توشون بیرون بیاد تا رسیدم به شبکه پنج یه برنامه ایی به نام ابی اسمانی داشت پخش میکرد ...

دیدم دارن با یه جوجه اخوند و زنش و یه چند جین بچه مصاحبه میکردن ...یهو دیدم مجری رو کرد به جوجه اخوند و گفت به شما به عنوان پر جمعیت ترین و جوانترین خوانواده ایرانی تبریک میگم ...دیدم اخونده میگفت سی و یک سالش هست و دارای هشت فرزند هست و نهمی هم توی راهه ...

مجریه با دهانی باز ازش پرسید چند سالگی ازدواج کرده ؟ گفت خودش شانزده سالش بوده و همسرش چهارذه سال ..تازه بزرگترین دخترش رو هم توی چهارده سالگی شوهر داده ..و نمی دونید چه افتخاری میکرد و زر میزد.

میگفت به خانوما توصیه می کنم توی سن کم ازدواج کنن تا گرفتار بیماری زنانه نشن ...مجریه پرسید مگر دخترها نباید تحصیل کنن ..گفت چرا برن خونه شوهر درس بخونن ...

یعنی یه حرفایی میزد که دهن مجریه باز مونده بود ...میگفت خرج و هزینه بچه ها رو از کجا تامین میکنه ؟ 

میگفت خدا میرسونه ...حوضه علمیه هم هست و بچه های ما هم کم خرج هستن و از این چرندیات ...

یعنی من یکی که دیگه داشتم بالا می اوردم ....

جدا موندم ...بعضی وقتا میگم نه این مملکت درست میشه ...تفکرات رو میشه درمون کرد ...

اما متاسفانه می بینم که تمام مدت این  تفکرات ضد بشریتی رو به اسم دین و اسلام به خورد ملت میدن و درست بشو هم نیستن ....به زن به چشم یه ماشین جوجه کشی نگاه می کنن و بس ...

وقتی میگم این دین اسلام ..م ز خ ر فه ...نگید نه ...فقط به پایین تنه فکر میکنن و لاغیر .

یعنی از مخ هیچ استفاده ایی نباید بشه ...

برگشتم .

سلام عزیزای من ....خوبید ؟ خوش هستین ایشالا ؟

من هم شکر خدا هستم و روزها میگذرن ....از اینکه این مدت سراغ منو گرفتید و نگرانم شدید بخصوص دزیره و محبوبه نازنینم از تون سپاسگزارم ...

جوونم براتون بگه که توی این مدت تصمیمم رو گرفتم و رفتم دنبال چک اپ های اولیه ..واسه چی ؟

واسه نی نی دیگه .....اره دوست دارم یه بچه دیگه هم داشته باشم ایشالا ....رفتم دکترم و باهاش در این باره حسابی مشورت کردم و راهنمایی گرفتم ...

البته مشخص شد که کمی تخمکهای من ضعیفه و اینو میشه از خاله پری که هر ماهه سر موقع نمیاد فهمید و دیگه اینکه دارم خودم رو واسه سختیهای بارداری اماده می کنم ...می دونم خدا همراه منه ..و اطمینان دارم که همراهیشو از من دریغ نمی کنه و کمک حالم میشه ....

از شما هم می خوام که انرژی های مثبتتون رو روانه کنید ...البته هنوز از وجود نی نی خبری نیست و من هم چنان منتظر هستم ..منتطر خیر و صلاح خودم از طریق گشاده دستی کائنات هستم ...

مثل همیشه همتون رو دوست دارم و اگر خبری شد میام و میگم ....به خدای عاشق می سپارمتون .

ارزوهای من...

دیشب شب ارزوها بود ....پا شدم و تک تک ارزوهام رو وسط دفتر خصوصیم نوشتم ..یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم که چه چرندیاتی رو نوشتم بابت ارزوهام ...

اگر بخوام با خودم روراست و صادق باشم البته داشتن پول و امکانات مشابه و مکمل اون عالی و اوکی هست اما به شرظی که در کنارش و در وهله اول سلامتی داشته باشی و یه دل خوش و یه قلب پر از ارامش و اگر هیچ کدوم اینا محیا نباشه بیشترین پولهای دنیا ذره ایی ارزش نداره و همین جا بود که متوجه  اشتباه خواستنم شدم ... 

 

ایا دوباره مهمون دعوت بکنم ؟

این روزها یه مسئله ایی به شدت ذهنم رو مشغول کرده و دقیقا هم نمی دونم چیکار کنم ....

حالا از شما خواهش می کنم کمی کمک بدین ...چند ماه پیش از نظر داخلی و دوره زنانه ریخته بودم بهم به طوری که مجبور به زدن امپول شدم تا دوره برقرار بشه ..خلاصه بهد از اون رفتم معاینه و دکتر بهم پیشنهاد داد که بخاطر اینکه مجبور نشم که به تنبلی تخمدان مبتلا نشم چون کم کاری تیرویید رو هم دارم بزارم یه بار دیگه باردار بشم ...

البته که همون موقع پیشنهاد دکتر رو به شدت رد کردم ...اما خودمونیم بعدش به فکر افتادم که ایا بزارم دوباره این کار انجام بشه یا نه ؟ با وجودی که بچه ام الان شش ساله است و میره کلاس اول امسال ... با وجودی که دیابت دارم

با وجودی که می ترسم از مخارج یه بچه دیگه ...واقعا موندم عقلم میگه نه ...اما دلم میگه تامل کنم و بگم اره ...

شما تو موقعیت من بودید چیکار میکردید ...تازه با وجودی که خیلی دلم میخواد بچه بعدی دختر باشه و اگر ریسک کنیم و نشه چی ؟

اردی بهشت ماه من

معذرت می خوام که این همه تاخیر دارم ...خودم هم نمی دونم علت این همه تنبلی چیه ؟

الان دارم کارتون باب اسفنجی رو می بینم عاشق این شخصیت پاتریکم ...خوشم میاد از خنگ بازیش ...باحاله.

خوب بگذریم این روزها دیگه حسابی بهارزده شدم ...میدونی یه جوراییی فوق العاده تنبل ..بعضی وقتا از کارهای خودم لجم میگیره ....باشگاه رفتن هم که فعلا معلقه ...هی میگم امروز میرم ...فردا میرم ...و هنوز اون روز نیومده ...همه دوستام هم سراغم رو مگیرن و میگن چرا باشگاه نمیای ...اخه خودم هم نمی دونم چه مرگم شده ...مکافاتش اینجاست که همین که بعد از ظهر میشه ..نق میزنم چرا تو خونه هستم و چرا حوصله ام سر رفته از این جور خزعبلات ...

احساس میکنم احتیاج دارم به یه هل اساسی ...مثل ماشینی که خفه کرده و باید هلش بدن دقیقا اون مدلی ..

خوب از غر زدن بگذریم ...

نهم اردی بهشت تولد مامانم بود شب قلبش تصمیم گرفتم یه جورایی مامانم رو سورپرایز کنم ...

واسه همینم فردا صبح بعد از رفتن پسرک به مهد با خواهر بزرگم که شاهین شهر هستن تماس گرفتم و دعوتشون کردم واسه شب و گفتم که می خوام واسه مامان تولد بگیرم...

کلی استقبال شد از این موضوع ..دیگه تماس گرفتم با بابام که سرکار بودش و ازش خواستم لطف کنه و شب زودتر بیاد تازه ازش قول گرفتم به مامان چیزی نگه ...

دیگه اون یکی خواهرم رو هم زنگ زدم و واسه شام دعوتشون کردم و دیگه بعد از هماهنگ کردن و دعوتی ها تازه راهی خرید کردن شدم ...

سر راهم اول رفتم گل فروشی و سفارش گل دادم ...بعدش دیگه مرغ خریدم و نوشابه و دوغ و ماست موسیر و چیپس و بستنی و وووو

بعدش اومدم گل رو گرفتم و با اژانس برگشتم خونه ...با خواهرم هماهنگ کردم که زحمت کیک رو بکشه ...

دیگه افتادم به جون خونه و مرتب کردنش ..تمیز کاری راه پله ها ..حمام و دستشویی ...هال و اتاق خوابا ...و دست اخر اشپزخونه ...

دیگه ظهر هم یه غذای سرهم کردم و ردش کردم و از ساعت سه افتادم به درست کردن غذاها...

مرغها رو گذاشتم پخته شد و ریش ریش کردم لابه لای برنج با زرشک و ذرت ....

سوپ رو اماده کردم و از اون ظرف باقالی پلو با شوید درست کردم ...گوشت ها رو هم تیکه تیکه بزرگ کردم و گذاشتم درسته پخته بشه ..دیگه کمی سرخش. کردم و با اب گوشت خیلی کم ریختمشون توی وارمر ...کنارش هم با هویج و فلفل سرخ کرده تزیینشون کردم به همراه چیپس ....

دیگه موقع اومدن مهمونهام ...غذاهام هم اماده بودن ...به همراه مخلفاتشون ..

مامان و بابام اخر هم اومدن ..موقه وارد شدن مامانم همه دست زدیم و من ذسته گل مامانم رو بهش دادم ...دیگه شام رو کشیدم و غذاهام هم به گفته مهمونهام خیلی خوشمزه شده بود ..

دیگه بعد از شام هم کیک رو با شمعهای روشن واسه مامانم اوردیم و مامانم حسابی سوراپرایز شده بود ...بعدش هم باز کردن کادوها ...

اون شب واقعا خوش گذشت به من ...

پانزده اردی بهشت هم سالگرد ازدواجمون بود ...نه ساله شدیم ...البته هنوز کادویی نگرفتم و قراره با کادوی تولدم بهم بده همسر جان ..یعنی سی اردی بهشت ...

از همین جا براتون ارزوی خوشبختی و سلامتی دارم واسه تک به تکتون ...

واسه من هم دعا کنید ...منتظر انرژی های مثبتتون هستم ...می بوسمتون .

عید اومد بهار اومد میرم به صحرا ...

یه درود گرم به همه عزیزانم ....

سال نوی همگی مبارک ...حالا که اومدم می بینم اکثریت اومدن و نوشتن که عید کجا بودن و چیکار کردن ...

من هم که تا قبل از عید درگیر خرید و کارهای خونه و بدو بدو بودم ...دیگه از قبل با خواهرهام هماهنگ کردیم که سال تحویل خونه مامان اینا جمع بشیم ..که رفتیم و ناهار رو خوردیم و بعدش هم تا قبل از سال تحویل نشستیم پای میز هفت سینو به عکس یادگاری انداختن و مسخره بازی در اوردن ...لحظه سال تحویل هم بابا و مامان و خواهر بزرگم گریه کردن از خوشحالی ....خدا رو شکر کردیم بخاطر اینکه فرصتی دوباره دست داد که همگی صحیح و سالم و دل خوش کنار هم باشیم ...

بعدش چون تولد همسرم هم بود به کادو دادن و اینا گذشت ...مادرشوهر و پدرشوهرم نبودن و با برادر شوهر کوجیکه رفته بودن یزد مسافرت ...به خاطر همین از رفتن به عید دیدنی معاف بودیم ...

روزهای بعدش به عید دیدنی و اینا گذشت تا اینکه ...

چند روزی بود برق کشی ماشینمون بهم ریخته بود و چون ایران خودرو تعطیل بود نمیشد بردش و درستش کرد واسه همین منتظر شدیم تا بعد از پنجم ...ماشین صفر و دردسرهاش...

روز سوم بود دقیقا سر ظهر ساعت یک و نیم بود همسرم اومد خونه و داشت دنبال وسایلش میگشت ...بهش گفتم در ماشین رو درست بستی گفت اره ...شاید بگم به ربع ساعت نکشید تا برگشت دم در دید در ماشین بازه و در داشبورد باز و وسایلش کف ماشین ریخته شده ...فهمیدم که دزد به ماشین زده ...

البته فرصت نکرده بودن که ضبط یا پولی که زیر پشمی بوده رو ببرن و فقط مدارک ماشین رو که داخل یه کیف بوده بردن ...حالا مدارک هم بیمه نامه ماشین ..کارت ماشین ..گواهینامه همسرم ..کارت سوخت و کارت عابرش بوده ...هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم و فقط رفتیم به کلانتری اطلاع دادیم ..البته اشتباه از همسرم بوده که نباید مدارکش داخل ماشین میزاشت ...

در هر صورت همسرم خیلی ناراحت شد ..هر چند که من واقعا خوشحال شدم چون همیشه بهش می گفتم این قدر سر به هوا نباش ..این همه فراموشکار نباش ...البته شکر خدا که خود ماشین رو نبردن ...به واقع قضیه برای من هم درد داشت اما واقعیتش چیز جبران ناپذیری نبود و قابل جبران بودن هر چند دوندگی داشت ...

خلاصه بعد از تعطیلات رفتیم و کارت عابر رو سوزندیم ..و شکر خدا نتونسته بودن پولهای بانک رو ببرن ...اما کارت سوخت رو خالی کرده بودن و از پرینتی که گرفتیم متوجه شدیم کدوم پمپ بنزین رفتن ...

دیگه واسه گواهینامه اش اقدام کردیم اما واسه مدارک دیگه کفتن باید بعد از هفده فرودین بریم ...

خلاصه دیگه به همسرم گفتم از این قضیه درس بگیر و کمی بعضی چیزها رو جدی بگیر ..دیگه تا هشتم اصفهان بودیم و یهو تصمیم گرفتیم دسته جمعی با مامان اینا و خواهر بزرگم بریم شیراز ...

دو تا ماشین شدیم و حرکت کردیم و رفتیم شیراز و چه قدر خوش گذشت ...هوای شیراز عالی بود عالی ...واقعا بهاری ...بعد از ظهر عطر گلهای بهارنارنج ادمو مست میکرد ..

یه روز هم رفتیم ارگ کریمخانی و اونجا یه بستنی و فالوده شیرازی مشتی خوردیم جای همگیتون خالی ...

واقعا خوشمزه بود و به دلم نشست ...شبها هم دور هم با پسرخاله و دختر خاله هام تو تراس طبقه ششم می نشستیم و قلیون میکشیدم و به خنده و شوخی می گذشت ...

یه روز هم رفتیم ابشار مارگون اما بعدش چون راه خراب شده بود برگشتیم و کنار برفهای کوهای اردکان عکس گرفتیم ...روز سیزده بدر هم رفتیم پل قره اغاج ...یه جای عالی کنار اب و خیلی هم خوش گذشت ...

دیگه برگشتنی از راه یاسوج برگشتیم و نم نم بارون هم میزد و هوا واقعا دلچسب بود ...

روز بعد از سیزده بدر هنوز هم شیراز بودیم ...عصرش رفتیم با خاله ام پارک ..کنار همسرم ایستاده بودم که همراهش زنگ خورد ..یه اقایی صحبت میکرد و خبر داد بهمون که مدارکمون رو پیدا کرده کنار جوی ابی که خشک بوده انداخته بودن ...خیلی خیلی خوشحال شدم ..باز هم شکر خدا که مدارک رو بهمون برگردوندن ...

زمانی که برگشتم اصفهان فهمیدم اب زاینده رود رو باز کردن واسه همین خوشحال شدم واقعا اصفهان به زاینده رودش زنده است ...

ایشالا هر جا که هستین و هر کاری که می کنید شاد و دل زنده باشید .

 

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...خوش بحال روزگار

سلام گلدونای من ....

از ته دلم از خدا می خوام که توی این روزهای اخری سال تک به تک تون هر ارزویی که داشته باشین خدا شما رو به همون ارزو و خواسته برسونه ....

خوب این از دشت اول ...این روزهای اخری من خونه تکونی رو تموم کردم اما نه به شدت و حدت هر سال ..یعنی نخواستم به خودم فشار بیارم ...می دونی اینو از ته دلم میگم سلامتیم از همه چی برام مهمتر شده دیگه نمی خوام خودم و سلامتی رو بخاطر کار خونه به خطر بندازم ...واسه همینم تا اونجایی که بهم فشار نیاد و تفریحی کارم رو هندل کردم و خلاص...

این هفته اخری همش درگیر کارهای مهد پسری بودم ...از اول هفته سفره هفت سین انداختن توی مهد و تک تک بچه ها رو نشوندن پای سفره و عکس انداختن ...دیگه اخر هفته یعنی چهارشنبه هم اخرین روز کاریشون محسوب میشد جشن گرفتن توی خود مهد به همراه والدین ...و من یه نفس راحت تونستم بکشم ...و باز هم خلاص .

از رنگ موهام بگم که خیلی خوب شد و هر جا می رفتم ازم می پرسیدن شماره رنگتون چیه ؟ حالا قبافه من اون موقع دیدنی بود که چی بگم ؟ اخه من چندین رنگ رو قاطی کردم و هی زدم تا شد اون رنگی که می خواستم حالا بیام دونه دونه توضیح بدم ...اخه چی باید بگم؟

هوای اصفهان این روزها بفهمی نفهمی خوبه ...روزها عالیه اما عصر به بعد حسابی سرد میشه ..اینو واسه اون طفلکهایی میگم که خبر از اب و هوای اینجا ندارن ...

راستی یه چیزی که امروز کلی منو خوشحال کرد و دلشادم کرد پیدا کردن دوست و همبازی دوران بچه گی و نوجوانی بود ....خیلی خوشحال شدم به طور اتفاقی توی فیس بوک ...خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه ...بعد میگن بده خوب نیست ....

خوب من فکر کنم دیگه تا سال جدید نتونم بیام ....از همین جا سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم و از خدا می خوام توی سال نو ...روحمون ...قلبمون و جسممون هم نو بشه ...

خدای عزیزم از تو می خوام به خونه تک به تکمون برکت و نعمت فراوانی عطا کن ...عشقمون رو برامون حفظ کن و ثانیه به ثانیه به عمر عشقمون بیافزا ...

خدایا بابت اینکه هستیم کنار عزیزانمون از تو ممنونم ...بابت اینکه همچنان نعمت پدر و مادر رو در کنارمون داریم از تو سپاسگزارم ...بایت اینکه سلامتی داریم ...همسر مهربان و بچه های سالم داریم ...از تو متشکرم ...

خدایا خونه ایی بی دغدغه و با برکت و پر از نعمت به هممون عطا بفرما اممممممممممممین

این روزهای پایانی سال

سلام عزیزانم ....با این روزهای شلوغ در چه حالید؟

من که جدا ترجیح میدم از خونه بیرون نرم اونم توی ترافیک و شلوغی ...چند روز پیش رفتیم سمت نظر قبلش گفتیم که ماشین رو بزاریم تو خیابون کلیسا دور زدیم از سمت مهرداد وارد شدیم باورتون نشه یه خیابون کوتاه رو چهل و پنج دقیقه تو ترافیک بودیم ...این از اولش اعصاب خوردی ...حالا وارد پارکینگ شدیم جا نبود که گفت برین رو. پشت بوم پارکینگ شاید جا باشه ...اونجا هم ربع ساعت ایستادیم تا جا خالی شد ....و عجیب هم هوا اون شب سرد شده بود ...خلاصه که رفتیم و گشتی  زدیم و نتیجه شد خرید یه شلوارک لی و یه کفش واسه رضا و خودم هیچی ...اعصاب نداشتم تو شلوغی و ازدحام دنبال خرید برم ...واسه همین برگشتیم ...

چند روز پیش رفتم موهام رو با دکوکرم روشن کردم و یه رنگ ماسه ایی زدم اولش خیلی خوشکل و قشنگ شد ..اما بسیار تو چشم میزد ...و من اصلا با این رنگ احساس خوبی نداشتم ...واسه همین رفتم و یه رنگ هفت رولون رو که رنگ کافی میت داره زدم روش و عالی شد ...

خلاصه اینم از این ...دیشب دکوراسیون اتاق خوابمون رو تغییر دادم و دیشب تا صبح حس کسی رو داشتم که جای دیگه ایی غیر از خونه اش خوابیده ...جام عوض شده بود واسه همین ...

رفتم واسه سبزه ماش خیسونده ام ....خدا کنه خوشکل بشه ...

اولین باره دارم سبزه میزارم ...واسه همین سرش وسواس دارم ....

من فعلا برم ...

زندگیها

سلام ...الان داشتم وبلاگ ربیعه رو می خوندم چه قدر اعصابم خورد شد ...قبلش هم وب نانازی رو ...قبلترش هم دزیره ...خدا رو شکر که اینا خودشون زندگیهاشون رو به راهه ...شکر خدا با همسر هاشون مشکلی ندارن و مردهاشون خوبن ...اما الان که دارم میبینم هر چی دردسره اینا از دست ننه همسرشون میکشن ...

نمی دونم چی بگم؟ اگر این فرهنگ توی ما ایرانی ها جا بیفته که والا بلا پسر که زن گرفت دیگه مستقل شده و همون طور که پسرتون براتون عزیزه دختر مردم هم که الان نقش همسر ایشون رو داره بخدا برای پدر و مادرش عزیزه ..پدر و مادرشون ازش خسته نشدن که بدن دست شما ..شما هم دم به دقیقه رو اعصاب و زندگی اینا بری...

ای کاش این فرهنگ جا بیفته ..ای کاش این دشمنی مسخره و رقابت بیخودی مابین مادرشوهر و عروس از بین بره ...یعنی میشه ؟

از همه اینا گذشته توی این مدت دستم حسابی به پسرک بند بود ...شنبه گذشته صبح تو خونه بودم که موبایلم زنگ خورد از مهد بود و مدیر پسرک ..فقط فهمیدم که داشت بهم میگفت پسرم توی مهد زمین خورده ....//دیگه نفهمیدم چه ط.ری خودم رو برسونم ..

بماند که چی بر من گذشت ...بچه رو بردمش درمونگاه و دهنش رو از داخل بخیه کردن ...

اصلا دوست ندارم شرح جزئیات رو بدم ...در هر صورت باز هم به خیر گذشت ...خدا رو شکر که بینی و چشمش طوری نشد ...

فعلا دهنش بخیه داره و منتظرم تا شنبه که بخیه ها رو بکشمشون.

تو این مدته که در گیر بچه بودم اصلا وقت نشد که برم باشگاه و اینکه ورزش نمیرم حس خوبی ندارم .

متاسفانه هنوز تو انتخاب رنگ مرددم ...از نیمه زمستون دیگه موهام رو رنگ نکردم و همین باعث شده حالا وسواس بگیرم ...دیگه دیشب صدای همسرم در اومد که تو سابقه نداشتی این همه مدت بزاری موهات بدون رنگ بمونه ...راست میگه ...خودم هم حس خوبی ندارم

من شخصا روی تیپ و استایل ام خیلی حساسم در عین حالی که ساده میگردم اما دوست دارم شیک و تمیز و مرتب باشم ...وحالا این ط.ور نیستم ...

حالا هم منتظرم خاله پری بیاد و بره سریع موهام رو ترتیبشون رو میدم ...شاید برم موهام رو شنی رنگ کنم ...چون از موهای تیره دیگه خسته شدم ...می خوام تقریبا روشن بشه ...

دعا کنیم ارامش و شادی مهمون همیشگی زندگی هامون بشه ..حتی اگه بیرون و جامعه در هم و برهم باشه ... خدایا ملکوت بزرگت رو ارج مینهم و فرشتگان مقرب الهی از شما در خواست می کنم هم اکنون روح مرا و هر کسی که اینجا رو می خواند سرشار از ارامش و عشق بفرما.

تعطیلی تعطیلات

مردم تعطیلات که میشه برنامه میریزن که کجا برن ؟ ما هم همین طور ... البته ما هم برنامه ریزی کرده بودیم منتها کارهای از قبل تعیین نشده پیش اومد و دیگه نرفتیم .

قصد داشتیم بریم یزد اماپسرک مریض شد و مرتب تب داشت بچه ام ...دیگه دستم تماما به اون بند بود ..اما شکر خدا الان بهتره ...

هم چنان خط تلفنمون مشکل  داره و من نمی تونم از خونه بیام وب ....بنابرین از گوشیم دنبالتون می کنم ...

خوب یه کم از چیزهای خوب خوب حرف بزنیم ....دیشب توی فیضبوق داشتم میگشتم ناگهان به طور کاملا اتفاقی یادم افتاد که تولد یکی از بهترین دوستام ۱۳ بهمن بوده و ما کاملا فراموش کرده بودم که حتی یه اس مس بزنم ...واقعا موندم ...همون موقع یه مسیج دادم به این مضمون :

چه جوری روم میشه بهت بگم سلام ...از دوست بی معرفتی مثل من چه توقعی میشه داشت زمانی که تولد بهترین و باارزشترین دوستش رو فراموش میکنه ...هر چند دیر اما تولدت مبارک و دوست دارم اینو بدونی که دوست داشتن تو افتخاری است بی انتها ...

بلافاصله دوستم تماس گرفت . باورتون نمیشه اشک میریخت ..میگفت از تک تک کلماتت میشه بی غل و غشی و رو راستی رو حس کرد ...

بسیار خوشحال شدم که توانستم حسم رو منتقل کنم ....خوشحالم فراوان این قدرت رو نباید دستکم گرفت ..بابت این ممنونم ..متشکرم ...سپاسگزارم ...

امسال واسه عید موندم واقعا با موهام چیکار کنم ؟ ..یه بار میگم شرابی مسی میزنم ...یه بار میگم زیتونی روشن میزنم ...یه بار میگم ماهاگونی میزنم (ترکیب شکلاتی و شرابی )....یه بار میگم عسلی میزنم .

یه بار میگم لایت میزنم لابه لای موهام ..واقعا موندم ...تو رو خدا اگه ایده خاصی دارین لطف کنید ایده بدین ...الان ته مایه موهام مسی کمرنگ هست .

واسه سبزه سبز کردن هم چند تا طرح توی ذهنم هست که دوست دارم اجراشون کنم ...

یکی از اون طرحها اینه که تخم مرغ رو محتویاتش رو تخیله کرده و کلاهک سرش رو برمیداریم ...بعد داخل تخم مرغ رو با کمی پنبه پر میکنیم ...بعد گندم یا تخم شاهی رو که از قبل خیس کردیم و حالا جووونه زده میریزیم روی پنبه و با اب افشانه میکنیم تا گندمها رشد کنن و بعد از بلند شدن بخصوص گندم ریخت خوشکلی پیدا میکنه .

راستی عکدمی رو نیگا میکنید ؟ ای بدم میاد از این دختره ارمیا ...با اون لچک مسخره اش ...من نمی دونم نظر شما چی هست من با پوشش کاری ندارم اما این دیگه از اون ور بوم افتاده ...لعنت به این حجاب اجباری چه به روز ما اورده ...

باید برم داروهای پسرک رو بدم تا دیر نشده ...واسه روح و دل همگیتون ارامش رو ارزو میکنم چون همه چی باشه و ارامش روح نباشه هیچی انگاری نیست ....

(الان مامانم اومده بالای سرم و میگه چیکار میکنی ...میگم و.بلاک  می نویسم ..میگه سی اسی ننویسی تو رو خدا مادر میان بلا سرت میارن ////مادره دیگه همیشه دلواپس بچه اشه ...اما مادر من خبر نداره اینجا از روزانه ها می نویسم اون وبلاگی که توش فریادهای نسلم رو سر میدم و باهاش این ح کومت رو قهوه ایی میکنم نیست .)

سربلند باشید و پر از ارامش .