مردم تعطیلات که میشه برنامه میریزن که کجا برن ؟ ما هم همین طور ... البته ما هم برنامه ریزی کرده بودیم منتها کارهای از قبل تعیین نشده پیش اومد و دیگه نرفتیم .

قصد داشتیم بریم یزد اماپسرک مریض شد و مرتب تب داشت بچه ام ...دیگه دستم تماما به اون بند بود ..اما شکر خدا الان بهتره ...

هم چنان خط تلفنمون مشکل  داره و من نمی تونم از خونه بیام وب ....بنابرین از گوشیم دنبالتون می کنم ...

خوب یه کم از چیزهای خوب خوب حرف بزنیم ....دیشب توی فیضبوق داشتم میگشتم ناگهان به طور کاملا اتفاقی یادم افتاد که تولد یکی از بهترین دوستام ۱۳ بهمن بوده و ما کاملا فراموش کرده بودم که حتی یه اس مس بزنم ...واقعا موندم ...همون موقع یه مسیج دادم به این مضمون :

چه جوری روم میشه بهت بگم سلام ...از دوست بی معرفتی مثل من چه توقعی میشه داشت زمانی که تولد بهترین و باارزشترین دوستش رو فراموش میکنه ...هر چند دیر اما تولدت مبارک و دوست دارم اینو بدونی که دوست داشتن تو افتخاری است بی انتها ...

بلافاصله دوستم تماس گرفت . باورتون نمیشه اشک میریخت ..میگفت از تک تک کلماتت میشه بی غل و غشی و رو راستی رو حس کرد ...

بسیار خوشحال شدم که توانستم حسم رو منتقل کنم ....خوشحالم فراوان این قدرت رو نباید دستکم گرفت ..بابت این ممنونم ..متشکرم ...سپاسگزارم ...

امسال واسه عید موندم واقعا با موهام چیکار کنم ؟ ..یه بار میگم شرابی مسی میزنم ...یه بار میگم زیتونی روشن میزنم ...یه بار میگم ماهاگونی میزنم (ترکیب شکلاتی و شرابی )....یه بار میگم عسلی میزنم .

یه بار میگم لایت میزنم لابه لای موهام ..واقعا موندم ...تو رو خدا اگه ایده خاصی دارین لطف کنید ایده بدین ...الان ته مایه موهام مسی کمرنگ هست .

واسه سبزه سبز کردن هم چند تا طرح توی ذهنم هست که دوست دارم اجراشون کنم ...

یکی از اون طرحها اینه که تخم مرغ رو محتویاتش رو تخیله کرده و کلاهک سرش رو برمیداریم ...بعد داخل تخم مرغ رو با کمی پنبه پر میکنیم ...بعد گندم یا تخم شاهی رو که از قبل خیس کردیم و حالا جووونه زده میریزیم روی پنبه و با اب افشانه میکنیم تا گندمها رشد کنن و بعد از بلند شدن بخصوص گندم ریخت خوشکلی پیدا میکنه .

راستی عکدمی رو نیگا میکنید ؟ ای بدم میاد از این دختره ارمیا ...با اون لچک مسخره اش ...من نمی دونم نظر شما چی هست من با پوشش کاری ندارم اما این دیگه از اون ور بوم افتاده ...لعنت به این حجاب اجباری چه به روز ما اورده ...

باید برم داروهای پسرک رو بدم تا دیر نشده ...واسه روح و دل همگیتون ارامش رو ارزو میکنم چون همه چی باشه و ارامش روح نباشه هیچی انگاری نیست ....

(الان مامانم اومده بالای سرم و میگه چیکار میکنی ...میگم و.بلاک  می نویسم ..میگه سی اسی ننویسی تو رو خدا مادر میان بلا سرت میارن ////مادره دیگه همیشه دلواپس بچه اشه ...اما مادر من خبر نداره اینجا از روزانه ها می نویسم اون وبلاگی که توش فریادهای نسلم رو سر میدم و باهاش این ح کومت رو قهوه ایی میکنم نیست .)

سربلند باشید و پر از ارامش .