اردی بهشت ماه من
الان دارم کارتون باب اسفنجی رو می بینم عاشق این شخصیت پاتریکم ...خوشم میاد از خنگ بازیش ...باحاله.
خوب بگذریم این روزها دیگه حسابی بهارزده شدم ...میدونی یه جوراییی فوق العاده تنبل ..بعضی وقتا از کارهای خودم لجم میگیره ....باشگاه رفتن هم که فعلا معلقه ...هی میگم امروز میرم ...فردا میرم ...و هنوز اون روز نیومده ...همه دوستام هم سراغم رو مگیرن و میگن چرا باشگاه نمیای ...اخه خودم هم نمی دونم چه مرگم شده ...مکافاتش اینجاست که همین که بعد از ظهر میشه ..نق میزنم چرا تو خونه هستم و چرا حوصله ام سر رفته از این جور خزعبلات ...
احساس میکنم احتیاج دارم به یه هل اساسی ...مثل ماشینی که خفه کرده و باید هلش بدن دقیقا اون مدلی ..
خوب از غر زدن بگذریم ...
نهم اردی بهشت تولد مامانم بود شب قلبش تصمیم گرفتم یه جورایی مامانم رو سورپرایز کنم ...
واسه همینم فردا صبح بعد از رفتن پسرک به مهد با خواهر بزرگم که شاهین شهر هستن تماس گرفتم و دعوتشون کردم واسه شب و گفتم که می خوام واسه مامان تولد بگیرم...
کلی استقبال شد از این موضوع ..دیگه تماس گرفتم با بابام که سرکار بودش و ازش خواستم لطف کنه و شب زودتر بیاد تازه ازش قول گرفتم به مامان چیزی نگه ...
دیگه اون یکی خواهرم رو هم زنگ زدم و واسه شام دعوتشون کردم و دیگه بعد از هماهنگ کردن و دعوتی ها تازه راهی خرید کردن شدم ...
سر راهم اول رفتم گل فروشی و سفارش گل دادم ...بعدش دیگه مرغ خریدم و نوشابه و دوغ و ماست موسیر و چیپس و بستنی و وووو
بعدش اومدم گل رو گرفتم و با اژانس برگشتم خونه ...با خواهرم هماهنگ کردم که زحمت کیک رو بکشه ...
دیگه افتادم به جون خونه و مرتب کردنش ..تمیز کاری راه پله ها ..حمام و دستشویی ...هال و اتاق خوابا ...و دست اخر اشپزخونه ...
دیگه ظهر هم یه غذای سرهم کردم و ردش کردم و از ساعت سه افتادم به درست کردن غذاها...
مرغها رو گذاشتم پخته شد و ریش ریش کردم لابه لای برنج با زرشک و ذرت ....
سوپ رو اماده کردم و از اون ظرف باقالی پلو با شوید درست کردم ...گوشت ها رو هم تیکه تیکه بزرگ کردم و گذاشتم درسته پخته بشه ..دیگه کمی سرخش. کردم و با اب گوشت خیلی کم ریختمشون توی وارمر ...کنارش هم با هویج و فلفل سرخ کرده تزیینشون کردم به همراه چیپس ....
دیگه موقع اومدن مهمونهام ...غذاهام هم اماده بودن ...به همراه مخلفاتشون ..
مامان و بابام اخر هم اومدن ..موقه وارد شدن مامانم همه دست زدیم و من ذسته گل مامانم رو بهش دادم ...دیگه شام رو کشیدم و غذاهام هم به گفته مهمونهام خیلی خوشمزه شده بود ..
دیگه بعد از شام هم کیک رو با شمعهای روشن واسه مامانم اوردیم و مامانم حسابی سوراپرایز شده بود ...بعدش هم باز کردن کادوها ...
اون شب واقعا خوش گذشت به من ...
پانزده اردی بهشت هم سالگرد ازدواجمون بود ...نه ساله شدیم ...البته هنوز کادویی نگرفتم و قراره با کادوی تولدم بهم بده همسر جان ..یعنی سی اردی بهشت ...
از همین جا براتون ارزوی خوشبختی و سلامتی دارم واسه تک به تکتون ...
واسه من هم دعا کنید ...منتظر انرژی های مثبتتون هستم ...می بوسمتون .