این مدت من زیاد حال ردیفی نداشتم ..چون همسرم ماشین سمندمون رو گذاشت نمایشگاه تا بفروشه ..معتقده چون ماشین صفره الان باید ردش کرد چون چند سال دیگه افت قیمت زیادی رو پیدا میکنه ...من این ماشین مون رو خیلی دوست داشتم ..هم رنگش  و هم تمیزش و هم راحت بودنش ..ولی خوب حرفای همسرم هم منطقی بود و عقلم نمی تونست باهاش مخالفت کنه ..اما دلم اصلا راضی نمیشد ...

شاید بهم بخندین ..حتی شبی که همسری اومد و گفت سمند بردم نمایشگاه گذاشتم و به جاش یه پژو جی ال ایکس برداشتم ..بغض گلوم رو گرفت و اون قدر تحمل کردم که دیگه بغضم توی تختخواب منفجر شد ..زمانی که همسرم ازم پرسید جدا تو ناراضی هستی ؟ اگر اره من همین فردا سمند رو برمی گردونم اما به حرفای منم فکر کن ...اینکه منطقی نیست که ماشین رو با این شرایط نگه بداریمش ...

خلاصه اون شب تا ساعت سه صبح با همسرم بیدار بودیم ..به حرف زدن و درد دل کردن وو اون میگفت و من گوش میکردم ..یه وقتایی هم من می گفتم و اون نظر میداد ...

هنوز با ماشین جدیدمون اخت نشدم ..باهاش احساس غریبگی می کنم ...شاید خنده دار باشه ..اما من شخصا ادمی هستم که با همه چی ارتباط برقرار می کنم ..انرژی میزارم و درکش می کنم ...و بعد به حسی که بهم میده توجه می کنم و همون حس برام مهمه ..که منو تا چه اندازه می تونه خشنود نگه داره ..

و این قضیه چه در مورد ادمها و چه در مورد اشیا در مورد من کاملا صدق می کنه ...

اما چیزی که این اتفاق برام در پی داشت درسی بود که برای من روشن شد ....اینکه من در برابر تغییر و تغییرات به شدت ایستادگی می کنم و همین ضعف باعث میشه تا موهبت الهیم رو نتونم جذب کنم و شرایط و موقعیتهای دیگه رو از دست بدم یا دیر به دستشون بیارم ...

در هر صورت اینکه ادم به موقعیتهاش یا به دارایی هاش بچسبه اصلا چیز خوشایندی نیست و من یاد گرفتم روی این قسمت باید کار کنم ...اینو از کتاب چه کسی پنیر منو جابجا کرد متوجه شدم ...

بعدش دیگه سعی کردم با شرایط پیش اومده منطقی تر برخورد کنم .