یلدای زمستان ...

به مبارکی و میمنت قیمت واقعی کالاها دارن رخ نمایی میکنن ...البته هنوز شوک اصلی تو راهه ...اکثرا خبر ندارن قراره چه اتفاقی بیافته ...فقط همین بس که امروز وقتی شوهرم رفته ماشین رو گاز بزنه ....مبلغ پنج هزار و پانصد تومان طلب کرده ...در صورتی که قبلا با پونصد تومن این مساله گاز زدن حل میشد ....بنزین لیتری هفتصد تومن اعلام شده ...قراره ماهانه مبلغ چهار هزار تومن بابت نون به حسابمون واریز کنن ...اقا واقعا خوش به سعادت ماها ....

واقعا داره باورم میشه دیگه خوش بحالی از این بیشتر .....چه قراره به سرمردم زبون بسته بیارن ...خدا داند و بس.....

هیچ حس خوبی ندارم ....مثل ارامش قبل از طوفان می مونه ....

فردا شب اغاز فصل زمستانه ...فصلی که در اون باید بارندگی بیشتر از هر فصلی باشه ..... بارندگی که تا حالا خبری ازش نشده .... دل اروپا بسکه برف اومده دارن خفه میشن ...اونوقت اینجا هیچ خبری نیست ....خدایا اون در رحمتی که میگن کی قراره باز بشه ؟....

.و ایمان بیاوریم به فصل سرد ...پیشاپیش یلداتون مبارک.

امروز رفتم اجیل شب یلدا رو خریدم ...میوه هم داشتیم ...می مونه انار و هندونه که بعدا بگیرم ....نمی دونم چرا اول زمستون که میشه یاد این شعر می افتم ..

سلامت را نخواهند گفت پاسخ ....وگر دست نیازی سوی کس یازی..... به اکراه اورد دست از بغل بیرون ......که سرما سخت سوزان است .

و در اخر ..... در اغاز زمستون بزارین غصه هاتون هم به خواب زمستونی برن ....دلتون رو خالی کنین .... دنیا ارزش هیچی رو نداره . چه با یارانه .. چه بی یارانه .....شاد باشین .

این ده روزه .....

وای اون قدر حرف توی ذهنمه که نمی دونم از کجا شروع کنم .....

از اینکه چه قدر توی این زمونه دل صاف پیدا کردن مثل گشتن دنبال سوزن توی انبار کاهه ؟

امسال کاری رو که هیچ سالی نمی کردم انجام دادم و برای خودم هم جای تعجب داشت ....بگذریم هر روز صبح پا میشدم میرفتم طبقه بالا که به مادر شوهرم کمک کنم ...این کارها هر روزه انجام میشد بدون هیچ حرفی ....تا دو سه روزه اخر که دیگه همه تعطیل شدن و اومدن از جمله جاری های دیگه ام که بچه مدرسه ایی داشتن ... خیلی برام جالب بود یکی از جاری هام پارسال همین موقع یه گره خیلی بزرگ توی زندگیش داشت ...کاری ندارم برای باز شدن اون گره به ظاهر باز نشدنی کلی نذر کرد ... از پارسال تا امسال به مرور وضعیت زندگیش تفاوت زمین تا اسمون رو پیدا کرد ... یعنی تا این اندازه بگم که اگر شخصی بهش می گفت سال دیگه ...فلان جا هستی و زندگیت فلان ...شاید بهش می خندید یعنی تا این حد ...اما شد.

و رفتار امسالش برای من یکی جای تعجب داشت خیلی ..... اینکه بخاطر موقعیت کاری و زندگیش خودش رو گم کرده بود ...

نمی دونم اما گاهی اوقات فکر میکنم این منم که اعتماد به نفسم پایینه ....بعضی وقتها از دست خودم کفری میشم ....

رو سادگی هر چیزی رو که تو دلمه میگم ...اخه بخدا من بلد نیستم دروغ و دلنگ سر هم کنم ....باسیاست هم رفتار نمی کنم ...

هیچ زمانی حسرت زندگی کسی رو نخوردم ....همیشه از پس نیازها و احتیاجات خودم و زندگیم من و همسرم شجاعانه براومدم و شکر محتاج احدی نبودیم و نیستیم و همین برام کافیه .... در صورتی که این خانوم عزیز با وجود داشتن امکانات هنوز هم حرص دیگران رو می خوره ....خنده داره می دونم .

گاهی وقتها بخودم میگم چرا من این همه جلب نیستم ؟.... چرا نمی تونم بدجنس باشم ؟...ولی وقتی فکرش رو میکنم به اینجا میرسم که همین بی شیله پیله بودنه که منو راضی میکنه ....توی این مدته دربند کی کار کرد و کی نکرد بخدا نبودم ....کار کردم هر کاری که از دستم براومد انجام دادم و حالا خشنودم که کارهایی که انجام دادم برای رضایت مادرشوهرم نبود ...بلکه برای ارامش خودم بود و از خدا سپاسگزارم ....

پی نوشت : توی این مدت ده روز شخص عزیزی بی جهت از من دلگیر شده بود دقیقا دیروز زنگ زد به همراهم و ازمن خواست که به دیدنش برم و من ردش نکردم چون اون قدر برام عزیز هست و حرمت داره که منتظر بخشش از طرف خودم نموندم و به دیدنش رفتم ....

پی نوشت : گاهی وقتها حال میده فقط بگذاری و بگذری ....

سینی حضرت قاسم

باید فردا برم خرید ....باید برم اجیل و شیرینی و شمع وپارچه سبز و ....بخرم برای سینی حضرت قاسم ...

می دونین سینی حضرت قاسم رو روز هشتم تزیین میکنن ... دقیقا مثل خنچه ای که واسه عروس و داماد درست میکنن اما با این تفاوت که از شادی خبری نیست ...اخه حضرت قاسم تازه دامادی بود که به شب زفاف نرسید و شهید شد ...بر همین اساس هر کسی خواسته ای ...حاجتی داشته باشه ..رو صورتش رو می پوشونه و میره سینی رو بلند میکنه و توی دلش طلب حاجت میکنه و محاله حضرت جواب نده ...جوان ناکام سریع الجابته ...

خدا از دل همگی ماها خبر داره ..امیدوارم همگی تو این روزها هر چیزی که از خدا می خواین بهتون بده ...اگر بشه عکس میگیرم از سینی ها و میارم اینجا میزارم ....از شما هم می خوام این روزها هر جا رفتین منو هم از صفای دلتون بی بهره نزارین .. یاد منم باشین که یه نفر تنها منتظره ...منتظره .

کاش .

مدتیه خیلی دلم گرفته ...از هر چیزی و هر کسی که فکرش رو بکنید ...به حادثه و شخص خاصی هم بر نمی گرده ..فقط نمی دونم چه تو وجودمه که داره ذره ذره منو می خوره ...از درون داره منو متلاشی میکنه ...حس بدیه .

از طرفی مدتیه رضا معضلی شده برام ...این بچه از روز اولش هم کم غذا بود ..بردمش ازمایش و هزار تا تست ...مشخص شد مشکلی نداره شکر خدا اما این بچه لب به میوه نمی زنه ...موقع غذا خوردنش هزار و یک اطوار در میاره تا یه لقمه بخوره ...خیلی حرصم میده ...تازگی ها هم که یه عادت بد پیدا کرده که منو واقعا عذاب میده ....اگر چیزی بخواد و مثلا من باهاش مخالفت بکنم ...سریع میزنه تو سرش ..موهاش رو میکشه و گریه میکنه ...حالا اگه خودم و مودش باشیم درک میکنم ...اما مصیبت ....زمانی که توی جمع مورد دار باشیم و این کار رو بکنه ...شروع میکنن ...آخ آخ ووونچ نچ  ...وای بچه شما چرا این کار رو میکنه ...دیگه روی اعصاب من ویراژ میدن .....کاری میکنن که منم اعصابم خورد بشه ...هر چی میگم مادرم ..

عزیزم توی سرت نزن ...موهات رو نکش ...عصبی نشو ...فایده نداره ...موندم .

واقعا موندم ...نمی دونم دیگه چیکار کنم ...اگر کسی چیزی می دونه راهنماییم کنه .....نمیدونم بچه رو ببرم پیش روانشناس و مشاور کودک ؟

واقعا در مونده ام کرده ...شاید بهم بخندید ..اما بخدا توی موقعیتش اگه قرار بگیرید ..درک میکنید که چه قدر عذاب اوره که بچه ات جلویت این کارها رو بکنه....

عزیزم کاشکی بدونی چه قدر دوستت دارم ...

کاشکی بدونی برام مهمی ...کاشکی بفهمی ارزوی هر مادریه سلامتی فرزندش .

خدایا ...راهش رو نشونم  بده ....تو که همیشه برای هر چیزی یه نشونه سر رام گذاشتی ...قربون بزرگیت بشم کمکم کن تا مادریم خدشه دار نشه ... 

ایمان داشته باش انچه خدا برایت مقدر کرده عالی تر از ان چیزی است که خودت در ذهنت مرور میکنی .

دستی هست

ایمان داشته باش دستی هست....

فردا نه پس فردا اولین روز محرم هست ...اینو همه ما خوب می دونیم که محرم چه معنایی داره ؟..

دیشب  محسن داشت یکی یکی سی دی رو میکشید بیرون و امتحانشون میکرد و اونایی که  می خواست میریخت روی فلش ...

البته که چون بچه خوزستانه ...عاشقه سینه زنی هاشونم هست ....منم خوشم میاد ...  اول عزاداری با زدن سنج و دمام شروع میشه

 سینه زدنشون هم  به یه شکل خاصی دور هم جمع میشن و مثل موج دریا با بالا و پایین رفتن سینه هم میزنن ....

توی این ده روز خونه  مادر شوهرم هم مجلس روضه و عزاداری برپاست ....نمی دونم هیچ زمانی نذری واسه امام حسین نکردم ... با وجودی که  حس و حال خاصی براشون قائلم .. شاید چون چیزی ازش نخواستم اما امسال ازش نمی گذرم و یه خواسته دارم ازش   ....راستی روز هفتم و دهم مادر شوهرم نذری می پزه .... نذریهای محرم هم  یه مزه دیگه داره ...

امسال چون جاری کوچیکه بچه کوچیک داره ..نمی تونه پذیرایی کنه و از قرار کارها با منه ...البته برای من که توفیری نداره چون باعث افتخاره اگر بتونم قدم کوچکی  واسه مجلس امام حسین بردارم ....نمی دونم اما دوست دارم از عزادارهای امام حسین پذیرایی کنم ...

محسن که از حالا لباس مشکی هاش رو اماده کرده و فکر کنم مثل پارسال شبها بره هیئت .....

ایمان دارم که بزرگترین حامی و پشتیبان من خداوند قادر است ... پس هر زمان که اراده کنم کائنات به فرمان او  دست به دست یکدیگر می دهند تا خواسته های مرا تحقق بخشند ....

 

مددی برسان

این پست مخاطب خاص نداره .....

چندین نفر رو تازه گی ها دیدم که نوگل کوچولویی دارن و بابت سلامتیشون نگرانن

امیدوارم هیچ پدر و مادری درد و ناراحتی فرزندش رو نبینه ....

امیدوارم هر پدر و مادر قدر فرزند یا فرزندانشون رو بدونن ...

بیاین برای همه مریضها ...بخصوص کوچولوهامون دست به دعا بشیم ....

از خدا میخوام خودش همه کوچولوهامون رو در پناه خودش حفظ کنه ....آمین.

خودت رو باور کن

دیروز داشتم نتیجه اکادمی گوگوش رو میدیدم ...خیلی ناراحت شدم از ارغوان خوشم میومد یه طوری میخوند ..سارا هم با وجودی که قیافه نداشت اما صداش رو دوست داشتم... نمی دونم چرا اما اصلا از این پسره کسری خوشم نمیاد یه جورایی رو اعصابه ...لوس و بی مزه است .

راستی این برنامه بفرمایید شام هم باحاله ....میرن خونه همدیگه به مهمون بازی ...البته اینو از یه برنامه که کانال RTL المان نشون میداد کپی کردن ....دقیقا به همون سبک و سیاق ..انگار کپی کاری تو خون ما ایرانی هاست ...خیلی کم از خودمون خلاقیت نشون میدیم ...حتی توی زندگی هامون هم همین طوریم ....همش تقلید و کپی برداری ...

یه چیزی که توی این برنامه ها خیلی توی ذوق میخوره ..... تلاش بیش از حد بازیگرها از اینکه نشون بدن چه قدر انگلیسی بلدن و اون ایرانی بودن رو میخوان  نشون ندن ...خیلی جالبه ... خبرنگاره از یه پسره  سوال میکرد اونم موقع جواب دادن  مدام سعی میکرد کلمات و لغات انگلیسی جواب بده ....

مثلا میگفت الان مشغول چه کاری هستی ؟ میگفت  آیم گو یونی ...هر روز ...

خوب چی میخونی ؟ آیم  استادی   آی تی ....خوب علاقه  است دیگه .

و بعدشم بادی به غبغب  انداخت و در جواب خبرنگاره که چند ساله اومده انگلیس ؟ گفت خیلی وقته ....ناین یرز اگو .....خوب بمیری ....  یا کامل به انگلیسی زر بزن  یا کامل فارسی بنال .....آخه چرا ما ایرانیها تا این اندازه خود کم بین هستیم توی قضیه خارج از کشور بودن و زندگی کردن ....اخه  این اندازه از ایرانی بودنت شرمساری .....باعث تاسفه ..

 

اسنک +مهمونی اخر هفته ...

دیروز دلتون نخواد رضا هوس اسنک کرد و منم رفتم موادش رو خریدم و ساندویچ میکر رو اماده کردم و همین طور که  نونها رو می چیدم توی دستگاه یهو به ذهنم رسید چه قدر این فرایند می تونه شبیه  به زندگی های خودمون باشه  چه طوری ؟

میگم حالا : زمانی که تصمیم به تغییر میگیریم توی زندگیمون ... توی تبدیل شدن به  یه ادم بهتر.....یه جای بهتر....اخلاق بهتر و هر چیز بالاتر کلا همه اینا باعث میشه یه سری سختیهایی رو تحمل کنیم و غافل از اینکه تحمل همین سختی ها باعث میشه که یه ادم پخته  ترو بهتر و باشعورتری بشیم ....و در کل قدر راحتی بعد از اون رو بهتر بدونیم ...حتی توی عشق و ازدواج  وقتی که سختی رو تحمل میکنی  ( اون زمانی که خامی ) بعدش که میری سر خونه و زندگیت و قدر همراه زندگیت رو بیشتر میدونی  احساس پختگی بیشتری داری .

حالا این مواد هم که اولش همشون خام هستن در اثر گرما و فشار زیاد تبدیل به ساندویچ و اسنک خوشمزه و خوش رنگ و بو میشن و اینا همش در اثر وجود همون سختیها توی پروسه پخت  هستش ....

البته میتونستم مثال بهتری هم بزنم اما ناخوداگاه این اومد توی ذهنم و امیدوارم باعث سوء تفاهم نشه ...

خوب اخر هفته به یه مهمونی دعوت شدم که چندان هم مایل به رفتن نیستم ....

می دونید من دوست دارم وقتی میرم به مهمونی ...خودم باشم و لازم نباشه نقش بازی کنم .... با ادمهای اون مهمونی احساس راحتی و برابری بکنم و اون ادمها هم بی ریا باشن  ....

این شکلی بیشتر باهاشون راحتم تا ادمهایی که هنوز از راه نرسیدی از نوک پات رو بسنجن تا ماشینی که سوارش هستی ...

نمی دونم اخه این چه اخلاقی که برخی از ماها داریم ...اخه عزیز دلم ما دور هم جمع میشیم که حداقلش بزنیم وبرقصیم و کمی فارغ از مشکلات هر روزه مون بشیم ...نمیایم که مدل و مانکن بشیم ...نمیایم که دارایی هامون رو برخ بکشیم .......و من متاسفانه دفعه  پیش شاهد تمامی اینها بودم و الان دوباره اصلا راغب نیستم به چنین مهمونی  برم .....

پنج شنبه عزیز

پنج شنبه شب بعد از حدود هشت روز عزیزم برگشت خونه ....نمی دونم چرا اما یه طورایی دوری ازش برام مشکله ....این روزهایی اخری دیگه علنی ها حال و حوصله هام به صفر رسیده بود ....خواهرم  زنگ  میزد : پاشو بیا پیش من حالا هم که شوهرت   نیستش بیا .. ضیافت بافت جدید اورده بیا بریم یه چرخی بزنیم .....من و دخترم هم تنها هستیم ....جوابش میدادم : اجی بخدا حس و حالش نیست...

البته نصف بیشتر این بدقلقی ها هم مربوط به ماهیانه ایی میشه که دیگه یواش یواش داره پیداش میشه و این ناهماهنگی ها هم مربوط به همونه .....اما در کل حوصله هیچی رو نداشتم ...خلاصه که م ح سن برگشت و کلی خوشحال شدیم در حد مرگ ووووو....

تازه  باید یه مدت دیگه برگرده بره جنوب حدود دو ماه ...باید بره یه دوره رو ببینه و مدرکش رو بگیره چون در اینده به درد کارش میخوره ...از حالا برام دست به دعا بشین .....چون گرفتن این مدرک توی زندگیمون خیلی تاثیر گذاره ....

از حالا نمی خوام فکر دوری دو ماهه رو بکنم ...  مح سن که بهم میگه : بخودت امیدواری بده و قوی و محکم باش ...

به هر حال از همه بیشتر رضا خوشحال شده بود..... بچه  ام با دیدن باباش شارژ شده بود ...رو پاش بند نبود ...  البته  از حق نگذریم منم  دستکمی از بچه ام نداشتم .

 

روزهای بی خاطره

نمی دونم دوری چه خاصیتی داره  که دلها رو حتی اگه  از هم دور شده باشن بهم نزدیک میکنه ...

روزهایی که بی توجه  میشم ...روزهایی که عصبی و بی حوصله  با همراهت تماس میگیرم که سر ظهره لطفا سریعتر خودت رو برسون تا باهم نهارمون رو بخوریم و تو با خنده بهم میگی تو نهارت رو بخور من دوساعتی طول میکشه تا با این ترافیک برسم خونه و هنوز پای میز نرفته  صدای پاهات رو توی پله ها می شنوم و در باز میشه با خنده تو ....

شبهایی که می مونم منتظرت تا زودتر بیای خونه و رسیده و نرسیده پسرک رو که از عشق ورود تو سر از پا نمی شناسه زودتر از من توی بغل بگیری و ....

روزهایی که باهام تماس میگیری و میگی دارم میام خونه چیزی لازم نداری برات بگیرم و من بی حوصله میگم نه فقط زودتر بیا حالم خوب نیست ....

وقتهایی که یادم میاری قرصهات رو خوردی ؟ قند خونت رو چک کردی ؟....

صبحهایی که زودتر از من از خواب پا میشی و واسه خوشحالی دل من ظرفها رو میشوری و صبحانه رو حاضر میکنی و میری ...

شبهایی که از زور خستگی مفرط چشمات ناخوداگاه موقع فیلم دیدن به خواب میرن و من افسرده میشم ....

وقتهایی که بی هوا و بی منظور بهم میگی حواست به بچه ام باشه و جوابت میدم پس من چی ؟ جوابم میدی تو همه چی ....

اینا رو هیچ وقت و هیچ زمانی ندیدم ....بی عبور و بی فاصله از تک تک شون رد شدم بی خاطره ..

اون لحظه ها رو هیچ وقت ندیدمشون ...

هرگز فکرش رو هم نمی کردم بی حضورتو ...بغض مهمون دلم بشه .... امروز عصر وقتی باهام تماس گرفتی و گفتی برنمیگردی خونه حس کردم یه چیزی تو گلوم داره خفه ام میکنه ...دو ساعت بعد گفتی ماشینم خراب شده و نمی تونم بیام ...اس ام اس دادم که دلم برات یه ذره شده و زمانی که جوابم دادی من از دیونه ترم ...سیلاب اشک بود که سرازیر شدن ..

نمی خوام بگم من و همسرم بی نظیر هستیم ...یا بی نهایت عاشق هم هستیم ..ما هم مثل هزاران زوج دیگه خالی از عیب و نقص نیستیم اما بشخصه هرگز متوجه خالی بودن لحظاتم بدون حضورش اونم تا این حد نبودم ( حدود هفت روزی میشه  که از همدیگه دوریم بخاطر مسایل کاری )

امروز به عشق اومدن تو رفتم ارایشگاه موهام رو که دیروز رنگشون کرده بودم .... کوتاه کردم ....ابروهام رو مرتب کردم ..خونه رو چیدم ..توی ذهنم مدام  حساب میکردم چه ساعتی میرسی تا غذای دلخواهت رو درست کنم اما اون تماس لعنتی و اون خرابی بی موقع ماشین همه نقشه هام رو بهم ریخت ...اما شکر می دونم تاخیر بوجود اومده بی حکمت نیست ...باز هم منتظر می مونم ...

منتظر تا از در بیای و خنده هات رو به من و پسرک هدیه بدی و......