پستی با مخلفات غرغر
منم از صبحش تند تند کارهامو کردم و داشتم اماده میشدم که بریم که دیدم مادر شوهر گرامی نازل شدن ....از اول هفته مدام بهم یاداوری کرده بود که روز اربعین عصرش مجلس روضه داره و این حرفا ...همش هم میگفت که باید حتما بیایی ...نیست من خیلی خوشم میاد از این مجالس از اون لحاظ ...
خلاصه که هر دفعه که یاد اوری کرده بود من یه جوری پیچونده بودم اما
دیگه این اخری ها زیادی اصرار داشت من هم علنا گفتم که نمیام و کار دارم
....البته که در این جور مواقع خدا عضوی به اسم گوش به این بنده هاش عطا
نکرده که این بنده گون خدا ازش کمال استفاده رو ببرن ...گویا حرف منو
نشنیده گرفتن و به روی خودشون نیاوردن
تا اینکه دیروز ...تشریف اوردن پایین و اعلام نمودن برادر شوهر و جاری گرامی از یزد تشریف اوردن و شما هم بیاین بالا...
من که واقعا اعصابم از دست این مادر همسرم خرد بود به همسرم توپیدم که یعنی چی ؟ این مادرتون برای ما برنامه ریزی می کنن ...اگر بخاطر برادرت هست که نیم ساعت ...فوقش یک ساعت میرم یه سر میزنیم و بعدشم برنامه خودمون رو پیش میگیریم ولی من به خاطر هیچ کسی برنامه ام رو تغییر نمیدم تا مادر گرامیتون هم متوجه بشن سرخود برنامه برای دیگران نگنجونن ...
همسرم هم طفلکی گفت می دونم چی میگی عزیزم اما حالا گفته بیاین بالا چیکار کنم نریم ؟ منم خیلی راحت گفتم بله نمیریم ....چون خیلی بد موقع گفتن ..موقعی گفتن که من نهارم رو اماده کردم ...شما که میخواین کسی رو دعوت کنید حداقلش ابتدای صبح بگین یا نه از شب قبلش تا حداقل ادم تکلیف خودش رو بدونه نه یهویی چون دلت کشیده که پسرت هات دور و برت باشن تصمیم میگیری و امر میکنی و توقع هم داری همه هم قبول طاعت کنن ...
منم به همسرم گفتم شما تو طول هفته اصلا نهار پیش من نیستی و می مونه همین روز و الان هم می خوای این طوری بشه ؟ که خوشبختانه اونم گفت نه عزیزم نهارمون رو همین جا خونه خودمون می خوریم و بعد از نهار میریم بالا بهشون سر میزنیم ...
و همین طور هم شد ولی خوب بیرون رفتنمون کنسل شد تا عصر ....و قرار شد شام رو با هم بریم بیرون .
خلاصه که زمانی که بالا رفتیم اونم بعد از دو ماه و خرده ایی چشمم به جمالشون روشن شد ...مادرشوهرم با قیافه حق به جانبی گفت حالا باید بیاین ....هر چند قبلش همسرم تلفنی به اصلاعشون رسوند که ما نهار نمیایم ولی خوب مرضه دیگه تیکه ها رو باید بگه ....
منم اصلا به روی خودم نیاوردم و بعد از سلام و احوالپرسی واسه خودم نشستم کنار همسرم ...دیگه هی مادر شوهر قربون صدقه پسرشون رفتن و هی نیگا به من ...تو دلم گفتم یعنی چی ؟ با این رفتارهای مسخره ...
دیگه بعد از گذشت یکی دو ساعت منم با همسرم بلند شدم که بریم که دیدم مادر شوهر گفت واه مگه تو واسه مجلس روضه من نمی مونی ....منم گفتم نه ..حقیقتش حوصله این طور جاها رو ندارم ...
و دیگه همین کافی بود که مارد شوهر بره رو دور تند : که اره همینه ..همین اعتقاداتتونه که حالا این طورین ...خدا و پیغمبر راضی نمیشن ...بنده خد ا باید اعتقاد داشته باشه ..مسلمون باشی ...و چه و چه و چه .
یعنی به خدا اگر ادب حکم نمیکرد و احترام موی سفیدش رو نداشتم ...رک بهش میگفتم بابا من اصلا بی دین ..کافر ...بیخیال ...رهامون کن دیگه .
ولی خوب کاریش نمیشه کرد عمریه این مدلی بار اومده ...همه چی رو توی رعایت این مسایل می دونه و از نظر خودش هم کلی نفع و منفعت داره ....
دیگه نگم که موندم و چههههههههههههههههههه قدر حرص خوردم ...حرص خوردم از رفتارهای بی فکرشون ...از ...نگم بهتره ...
دیگه منتظر شدم یا بهتر بگم تحمل کردم تا روضه تموم شد اونم با اون همه مطالب چرند ....یعنی خانوم مداح گفت والسلام ...من مانتوم رو پوشیدم و دست پسرک رو گرفتم و گفتم خداحافظ و پریدم پایین که همسرم منتظرم بود ...
طفلک هر چی دقدلی داشتم سر اون خالی کردم یه بند غر زدم ...غر زدم ...غر زدم و الفاظ نثار بالایی ها نمودم ...اونم هیچی نگفت به قول خودش گذاشت تخلیه بشم ...اخرشم اومد کنارم و گفت برو اماده بشو تا باهم بریم بیرون ...دیگه هم به این حرفا یه لحظه هم فکر نکن ...
و همین طور هم شد و با هم رفتیم بیرون و جاتون خالی رفتیم خان سالار ...خوب بود غذاش ...بعدشم رفتیم تو سرما بستنی خوردن ....
اما شب موقع خواب متوجه شدم لبم در حال سوزشه و صبح که بلند شدم دیدم بعلللللللللله حرص خوردنای دیروز جاش رو نشون داده و اونم یک عدد تبخال کنار لبم هست ...به همسرم گفتم ببین من یه چیزی می دونم که چندین ماه بگذره تمایل به دیدن خونواده ات ندارم و حتی المقدور تمام سعیم به دیدن چند ثانیه ایی اونم در حد سلام و علیک و گهگداری به طور اتفاقی کنار درب ورودی حیاط ببینمشون ..که اونم چندان تاثیری تو خلقیاتم نداره ..اما دیدارهایی اونم از نوع دیروز واسه یک ماه اینده ام کافیه تمام روزهام رو میسازه ..
بیخود نیست قدیمی ها گفتن دوری و دوستی ...
اگر امکانش برام مهیا بود هر چه زودتر از کنار اینا میرفتم و جایی
میرفتم که حتی همین دیدارهای حتی دو ماه به دو ماه هم تکرار نشه ...بسکه
انرژی منفی هستن اینا ...