چه قدر این روزها زود میگذرن ...توجه کردی دو ماه و نیم دیگه میرسیم به سال جدید ...البته بماند که تازه تازه وارد سال نوی میلادی شدیم ...

دارم یواش یواش به روزهای مهمونی خاله پری نزدیک میشم و اثراتش رو به خوبی میبینم ...اینکه حساس میشم و زودرنج ...اینکه با کوچکترین حرفی توی خودم مدام ریز و درشتش میکنم اون حرف رو و هی از اون حرف سناریو میسازم و هی فیلمش میکنم و توی ذهنم مدام اون فیلم رو عقب و جلو میکنم ....

می بینی لامصب حالا اگر قرار بود تجسم مثبت بکنی چه قدر سخت بود هی تمرکزت رو از دست میدادی ....همیشه همین طوریه واسه موضوعات منفی ذهنم چه قدر یاری رسانه بنده خدا ...اما به موضوعات مثبت که میرسه ....همه پیچ و مهر ه هاش شل میشن ...

داشتم دیشب روی موضوع کارما و اثراتش به زندگی هامون مطالعه میکردم ...خوب دقیق که شدم دیدم اصلا بیراه نمیگه ....چه بسیار جاهایی که برای خودم شخصا پیش اومده که با کسی رفتار خاصی داشتم و بعداز گذشت مدتی حالا دیر ویا زود دقیقا جای دیگه ...مکان دیگه ...ادمهای متفاوت همون رفتار خوب یا بد رو در قبال من داشتن ...و دقیقا هم همونجا خود ادم متوجه میشه که این کارمای و بازخورد کدوم یک از اعمالشه

واسه همین شخصا خیلی خیلی خیلی رعایت میکنم که رفتارم و کلامم و حتی زبان بدنم در راستای اهداف و نیاتم باشن ....و چه قدر هم سخت شده از وقتی که این ملاحظات رو دارم رعایت می کنم ...

اما هر چند سخت حداقلش می دونم بعدش ارامش و طیب خاطر نصیبم میشه که تمامی اینها به اون سختیها میارزه ....واقعا چه قدر سخته انسان بودن و انسان موندن ...واقعا سخته به کلام اسونه اما موقعیتش که پیش بیاد مرد عمل میطلبه ....

مشک ان است که خود ببوید نه انکه عطار بگوید ....

امیدوارم حکایت انسان شدن من هم این گونه باشه .