خوب به هول و قوه الهی که زنده موندیم و دنیا به اخرش نرسید وووجالبه یه پیامک برام رسید اخر شب دیشب به این مضمون : اینجا ابادانه ...ولک دنیا میخواست تموم بشه بچه ها نزاشتن i love you pmc....

کلی خندیدیم ....روز پنج شنبه بعد از اینکه از باشگاه برگشتم و دوش گرفتم اماده شدم تا با پسرک برم خونه بابا ..همسرم بعدا خودش می اومد ...جالب بود اون شب با وجودی که شب چله هم بود اصلا سرد نبود ...

دیگه رفتم و اونجا خواهرهای دیگه ام هم بودن بعدشم عمه و دختر عمه ام هم رسیدن دیگه حسابی خونه شلوغ شده بود شام خوشمزه ایی هم مامان درست کرده بود حیف که نشد من زیاد بخورم ...

دیگه تماس گرفتم با همسرم و گفت تو شیرینی فروشی هستش و خیلی هم شلوغه اما خودشو رو میرسونه ...

ساعت حدودای هشت و نیم بود که با دست پر رسید ...

دیگه بعد از شام بساط انار و هندونه بود و در کنارشم فال حافظ که خواهر کوچیکه واسه بقیه میگرفت ...

دور همی خوش گذشت هر چند پسرک به اتفاق پسرخاله اش تا تونست اتیش سوزوند ..اخر کار هم یه تشر حسابی از جانب من دریافت کرد ...

الانم که خدمت شما هستم باید برم دوش بگیرم و اماده بشم و برم ساعت یک دنبال پسرک از کلاس زبان بیارمش ....بعدشم که باید راهی باشگاه بشم ...