امروز مهد پسرک جشن شب یلدا برگزار کرده بود و سفره مخصوص یلدا رو گذاشته بودن و قبلا از والدین دعوت کرده بودن که راس ساعت 12 واسه بازدید از جشن و سفره بیایند....البته دلبخواهی بود ... منم تند تند کارهامو کردم و راس ساعت یه ربع به یازده بیرون زدم تا قبل از مهد یه سری خرده کاری هامو هم انجام بدم ....سر رهم رفتم و به مغازه ارایشی بهداشتی عمه ام سر زدم و از اونجا یه ژل قوی سینره واسه پسر و پدر برداشتم ..اخه از قبل دستور خریدش صادر شده بود .... شب قبلش هم از داروخانه واسه سوختگی بازوم رفتم و پماد الفا رو خریدم اخه هم تعریفش رو توی وب نانازی زیاد دیدم هم اقای دکتر توی داروخانه تاییدش کرد.... بعد شب که اومدم دیدم درباره پماد رژودرم هم کلی توضیح داده مبنی از بین بردن لک و جای جوش ...منم که مستعد ..اخه یه چند تایی جای جوش هست که رو اعصابمه ...و معمولا من اونا رو با پن کیک می پوشونم ..اما کلا دوست دارم پوستم رو اینه کنم ..واسه همین قصد کردم که امروز بخرمش ...دیگه سر راهم اونو هم خریدم ...راستش رو بگم انتظار نداشتم بگه بیست تومن ...اخه پول کافی همراهم نبود ناچارا و ناچارا از کارت برداشت کردم ...حالا چرا ناچارا ؟واسه اینکه هر ماه من معمولا مبلغ پونصد و پنجاه تا ششصد رو از حقوق باید بزارم کنار تا موعد سر رسید چک ماشین همه رو یکجا پرداخت کنیم ( همون ماشین لیزینگی ) واسه همین با توجه به پرداخت یه سری خرده بدهی دیگه مبلغ انچنانی واسه الاگارسوناسیون بنده باقی نمی مونه ...و همین هم واقعا منو اذیت میکنه ...چون کلی توی محدودیت میرم از نظر خرید اما خوب میگذرونیم ...حالا با تمام این اوصاف این ماه موفق نشدم که مبلغ مذکور رو کنار بزارم و سخت درگیر عذاب وجدان شدید هستم واسه این قضیه ..حالا هم که دست به کارت شدم دیگه بدتر .... حالا برگشتنی که داشتم با خودم فکر میکردم متوجه شدم تمامی این مسایل مربوط میشه به اینکه متاسفانه من خودم رو دوست ندارم ...چون اگه این طور نبود این احساسات معنا نداشت ...اما وجود این حسها زنگ خطری هست واسه بنده ...مبنی بر اینکه من خود واقعی ام رو لایق توجه و خرج اضافه نمی دونم .... نمی دونم شاید هم مدام جلو دستم رو گرفتم و فکر چکهای ماشین بودم منو این طوری کرده ... اما حقیقتش رو بگم با شما که رودربایستی ندارم که متاسفانه این حس مربوط به الان نیست ....اینا مربوط میشه به نیمه تاریک وجودم ...بارها شده که چیزی رو که می خواستم و دوست داشتم نخریدم صرفا به خاطر زیاد بودن قیمتش ...تازه پیش خودم هم فکر کردم به چه کار خوبی میکنم جلو دستم رو میگیرم و اینده نگری میکنم ...اما حقیقتش رو بدونید این منطق عقلم بود که این طوری منو راضی میکرد در صورتی که قلبم یه ندایی دیگه سر میداد همیشه شاکی و ناراحت که چرا خودم رو لایق نمی دونم ...چرا خرج خودم نمی کنم گرچه به قیمت بالا ...مگر اسمون خدا به زمین میاد ؟ حالا تازه دارم می فهمم که گیر کار من کجاست ؟ دوست نداشتن واقعی خودم و احترام نزاشتن به خود واقعیه ام اونم به دلایل واهی .... وقتی خودم این حس رو به خودم نمیدم چه توقعی باید از بقیه داشته باشم واسه گرفتن این حس ...؟ متاسفم برای خودم ....متاسفم که همیشه ترس از اینده داشتم ....قانون جذب رو خوندم و قیافه حق به جانب گرفتم غافل از اینکه اون ترس درونم مانع جذب دوست داشتنی هام میشه ...خدایا درس امروزم چه قدر تلخ بود ... حالا می فهمم که دارایی انسان و سرمایه وی پول و طلا و خونه و ماشین نیست .... بلکه نداشتن ترس از اینده ...در حال زندگی کردن و با قدرت و اقتدار برای خود واقعیت ارزش و احترام قایل بودن بدون هیچ دلیل تراشی ... فقط می تونم بگم خیلی حالم گرفته است ...