دیروز اصلا رو مود نبودم ...رفتم دنبال پسرک مهد که ساعت اخرش منتهی میشد به کلاس زبانش ....یه چند لحظه ایی سر کلاس نشست و بعدم با کلی غر غر حالیم کرد که امروز روزش نیست ..منم دیدم سر و کله زدن بی فایده است بنابراین بی خیال کلاسش شدم و راهی خونه شدیم ... چیزی که بیشتر از همه حرصم رو در اورد سر به هوایی این بچه است ...دیدم که تعدادی از تصاویری حیوانات مربوط به دیکشنری رو جا گذاشته ....بار اول و دومش هم نیست ...بعضی وقتا اون قدر حرص می خورم که جدا دیگه نمی دونم بایست چی کار کرد ... بگذریم گفتم برم باشگاه شاید یه کم سرحال بیام ...بدکش نبود هر چند همه بچه ها فهمیدم از قیافه ام که اصلا سرحال نیستم ...جالب بود بهم میگفتن تو رو با لبخند همیشگیت دیدیم عادتمون شده ... اخرای تمرین یکی از بچه ها رو دیدم که داره میره تک تک سراغ بچه های دیگه و یه برگه هم دستشه ...منم سرم گرم کار خودم بود که دیدم اومدش طرف من و گفت با بچه های دیگه هماهنگ کردیم پنج شنبه دسته جمعی بریم فلان امامزاده تو هم میایی ؟ گفتم نه نمیام ...گفت چرا میگن خیلی شفا میده و نذرش هم ماست و نونه از این حرفا ...منم برگشتم بهش گفتم ببین عزیز من تمام حرفای شما درست من شخصا اعتقادی به این برنامه ها ندارم بخصوص این امام زاده ها ....دیدم با تعجب میگه وااااااااااااای تو چه بی اعتقادی چنان پشت چشمی برام نازک کرد که بیا و ببین ....منم گفتم به درک .... برگشتنی تو راه به همین داشتم فکر میکردم انگار رفتم به هیجده ..نوزده سال پیش ...چیزی که مطمئنم همه شماها صد درصد به یاد دارین و براتون تجربه شده است : سر صف صبحگاه ..تو سرمای زمستون ناظم ساده تر از ملانصرالدین ما ..تو میکروفون می پرسید :کی میدونه پایتخت امریکا کجاست؟ داد میزدیم : واشنگتن....میگفت یه مرگ بر امریکایی بگین که تو واشنگتن بشنون .. ما هم یه دادی میکشیدیم که حلقوممون به لطف رب العالمین سالم موند. دوباره می پرسید: کی میدونه حرم اقا امام حسین کجاست ؟ ما داد می کشیدیم : کربلا....میگفت حالا یه صلوات بفرستین که اقا تو کربلا بشنون ...ما هم یه فریادی می کشیدیم طوری که هر کی بلندتر داد میزد انگاری بیشتر ثواب داشت ... گذشت اون روزا ....خیلی طول کشید تا بفهمیم لوس انجلس علاوه بر پذیرای ایرانی بودن تاریخ مجسم سینماست ...نیویورک ...لاس و گاس پرزرق و برقه ....نیو اورلینز مهد موسیقی دنیاست نه وین تو اتریش . یاد نگرفتیم باید از اون همسایه هایی که ساعت هفت صبح فریاد نکره بی فایده ما بیدارشون میکرد عذرخواهی کنیم ....یاد گرفتیم به هر کس و ناکس بگیم برو بمیر ...مرگ بر تو .. ولی هنوز کسی نمی دونه ایا اونایی که تو واشنگتن و کربلا صدامونو شنیدن فهمیدن کی هستیم ؟ ایا اونا درک میکردن تو دل بچه ها هیچی نبود از این مرگ بر دادنا سر دادن ... چرا فکر نکردیم ..و چرا یادمون ندادن به جای این حرفا داد بزنیم : مرگ بر بی سواد و بی سوادی .. مرگ بر عقب افتاده و عقب افتادگی ....مرگ بر عقده و عقده ایی ...مرگ بر خونریزی ...مرگ بر خشونت...و مرگ بر اونی که بیخودی میگه مرگ بر .... ای مرگ بر اونی که به جای عشق و محبت و کنجکاوی و عزت و حرمت نفس یاد بچه ها دادن (( مرگ بر ...)) یادشون داد و خودکار لای انگشتاشون گذاشت ... و حالا این میشه نتیجه اون همه الفاظ ...اینکه اگر با مایی که هیچ و گرنه بر علیه مایی پس تو دشمن منی ... پی نوشت : عجب بارونی دیروز زد یه پوک میزد من یکی که حال کردم ...پیامکی هم برام رسید مربوط به ج ....ی که نوشته بود : پشت شیشه ایستاده بود و داشته بارون رو تماشا میکرده و گفته یادش بخیر اگر الان نوح زنده بود گیر میداد بریم کشتی درست کنیم ....