این مدت که نتونستم بیام در گیر گرفتن وام هستم ..یه مقدار از کار پیش رفته اما تا همین جاش هم داستانی داشته واسه خودش ....جالبه توی این مملکت واسه گرفتن مبلغ زیر 5 میلیون ناقابل باید بری و بیای و دو تا ضامن بیاری  و فیش حقوقی و ال و بل و بگیر و ببند و حسابی چهار میخت می کنن یه وقتی پولشون رو بالا نکشی و پس بدی ....اون وقت چه طوری میشه که چندین میلیارد اختلاس میشه و هیچ ردی هم به جا نمیزارن واقعا جای تعجب داره ....عین همین مطلب رو به معاون بانک مربوطه گفتم در حالی که می خندید بهم گفت خانوم اونا مال خودشونه که بردن ...ادم هم واسه بردن مالش که به کسی حساب پس نمیده که ....

درست هم میگفت مرگ خوبه اما برای همسایه ....

خلاصه که این طوراست ...اما چیزی که می خواستم عنوانش کنم پیشامدی بود که برای خود من شخصا پیش اومد و به من بیش از همیشه ثابت شد که داریم توی جامعه ایی زندگی می کنیم که به هیچی واقعا هیچی نمیشه اعتماد کرد ...

توی بازار فرش فروشا یه حاج اقایی هست که خیلی ساله  ما خریدهای فرش و موکت و کناره و این چیزا رو از فروشگاهش می کنیم ...همیشه من به چشم یه اقای جا افتاده و خوش برخورد که مومن هم هست می دیدمش

تا اینکه از زمانی که من باردار شدم و اینا دیگه اصلا اون طرفا نرفتم تا پارسال که رفتم واسه گرفتن فاکتور خرید مامانم رو ازش بگیرم ....همون موقع بعد از مدتها منو دید و خیلی به ظاهر خوشحال شد و کلی از من تعریف کرد که خوشکل شدین و عوض شدین و این حرفا ..حالا این اقا کم کمش 65 تا 70 رو داره اما از این حاجی بازاریای سرحاله ...منم بهم برنخورد و گذاشتم پای اینکه بالاخره من جای دخترش هستم و پیرمرده و نظری نداره ....خلاصه گذشت و بعد از اون چندین بار دیگه هم پیش اومد و من گذرم به حجره این حاج اقا افتاد و هر بارم گرم احوالپرسی و برخورد میکرد ...تا جایی که یه بار به شوخی به خواهرم گفتم حاجی فلانی شناگر ماهریه ها منتها ابش نیست ....اما طفلک خواهرم گفت نه بابا اخلاقا این مدلیه ....

خلاصه زد و تا اینکه من خواستم برای وام اقدام کنم اتفاقا شعبه مربوطه نزدیک حجره این حاج اقا هست ...رییس بانک گفتن برای ضامن می تونم بگم ایشون بیان امضا بدن تا منو ضمانت کنن ...

من شخصا نمی خواستم اما مامانم اصرار داشت ...بنابراین رفتم پیش اون حاجی ...مامانم بهشون گفتن ایشون هم رو کردن به من و گفتن من ضمانت کسی غیر از شما رو نمی کنم اما شما خیلی برای من عزیز هستین و چشم حتما میام واسه ضمانت ...

خلاصه قرار شد من اول هفته برم و مدارک لازم رو ازش بگیرم و تحویل بانک بدم ....رفتم و دیدم یه دختر خانوم سن بالای چادری و حسابی پوشیده اونجاست ...ازش سراغ اقای فلانی رو گرفتم که گفت من دخترش هستم رفته تا جایی و میاد ...منم وقت نداشتم بمونم بنابراین به دخترش سپردم به پدرش بگه که مدارک رو اماده کنه واسه ضمانت من فردا میام و ازشون میگیرم ...حالا تیپ من کفش جلو باز پوشیده بودم و یه مانتوی تقریبا بلند و یه روسری بلند ...دقیقا تیپ حمالی ....

گذشت و فرداش که من رفتم حجره این به اصطلاح حاج اقا ...دیدم برگشت بهم گفت خانوم فلانی شما دیروز اینجا اومدین و به دخترم چرا گفتین به خودم میگفتین ؟

تعجب کردم اخه چیز خاصی نبود گفتم چرا چه لزومی داشت که خصوصی بهتون زنگ بزنم ؟

گفت اخه دخترم رفته خونه به حاج خانوم گفته بیا ببین بابام با چه کسایی ریخته رو هم و چه خانومایی با بابام حشر و نشر دارن ....حالم بد شد گفتم بله ؟ متوجه نشدم ...خودش انگاری که متوجه شده باشه گند زده دستپاچه شد و گفت نه دخترم شوخی کرده ...منم جوابش دادم گفتکم حاج اقا حتی شوخیش هم زشته ....می خواستین به دخترتون بگین این خانومی که ازش حرف میزنین شوهر داره و از اشتباه درش میاوردین ...

البته می دونستم قصد داشت حرفای خودش رو از زبون یکی دیگه بیان کنه واسه همین گفت اره منم گفتم این خانوم کوجا  و ما کوجا ( با لهجه بخونید لطفا) ...این خانوم حتی گوشه چشمی هم به ما نظر نمیدازندشون ..

خیلی خودم رو کنترل کردم و نخواستم بی ادبی کرده باشم  بنابراین سریع حرفش رو قطع کردم و گفتم حاج اقا من وقت ندارم و واسه موضوع بانک چیکار میکنید ....که دیدم با یه حالتی بهم میگه ...شوما جون بخواه  چشم من حتما میام بالاخره کسی که کس دیگه ایی رو دووست میداره باید یه طورایی ثابت بوکوند...

همون لحظه همراهم زنگ خورد و منم بی خداحافظی از حجره اش زدم بیرون ...اما اعصابم نافرم ریخته بود بهم ...اخه وقتی یه پیرمردی که ظاهرش با باطنش نمی خونه و نظر بد داره من چه گناهی دارم ؟ چرا من باید بابت کثافت کاری یکی دیگه خودم رو سرزنش کنم ....همون موقع زنگ زدم به همسرم که تهران بود و کل قضیه رو براش عنوان کردم ....

حالا می خوام اینو بگم دیگه حتی نمیشه به پیرمردها هم اعتماد کرد شاید همون ها از جوونها بدتر باشن صرف ظاهر جانماز ابکششون ...