ماجرا از اون شبی شروع شد که هنوز یک هفته مونده بود به دوره ماهیانه ام...شب حدودای ساعت دوازده و نیم بود خوابم نمیبرد .عصری از داروخانه بی بی چک گرفته بودم چون فرداش میخواستم قبل از اومدن همسری موهامو رنگ کنم ...یهو به سرم زد امتحانش کنم ...همین طوری...پاشدم و رفتم و امتحانش کردم زودتر از معمول رنگ گرفت که یهو دیدم یه خط خیلی کمرنگ تو قسمت دوم کیت جون گرفت...منو بگیر ...حقیقتش خوشحال شدم اولین کاری که کردم اون موقع شب مسیج دادم به همسری....خدا خدا کردم دریا نباشه و کنار اسکله باشه تا انتن بده...نوشتم عزیزم بیداری?

چیزی نگذشت ج ابمو داد اره گلم ...براش نوشتم میتونی پذیرای یه مهمون عزیز باشی...گفت اره قدمش بچشم چرا که نه....گفتم خیلی عزیزه ها...منتظرش بودیم...که یهو گفت نصف شبی شوخیت گرفته....گفتم نه ....گفت بگو بجون من....گفتم بجون تو ...مبارکت باشه واسه بار دوم داری پدر میشی...خدایا خوشحالی اون شبو فراموش نمی کنم....

گذشت تا رست شد و چنچ شد و اومد...هنوزم باورش نمیشد ...گفت بیا بریم ازمایش خون بده تا خیالمون راحت بشه..منم گفتم اوکی بریم...رفتیم و خانومه تو ازمایشگاه گفت جواب بعد از ظهر ...خلاصه عصر که رفتم به ازمایشگاه نرسیدم و فردا صبح رفتم واسه جواب...تو همون ازمایشگاه خانومه گفت تیتر بتا پایینه و مشکوکه و اونجا بود که حال من خراب شد..حالا تیتر چند بود 120 ...دیگه اومدم تو ماشین و همسری بیچاره پرسید چرا ت همی....گفتم این طوری شده....با ارامش خاصی گفت توکل بر خدا...

فرداش طاقت نیاوردم و رفتم پیش مامای خ دم اونم یه نیگا به ازمایش کرد و گفت میتونی دوباره فردا بری و ازمایش رو تکرار کنی که اگر بار داری درست پیش بره تیتر هر چهل و هشت ساعت دوبرابر باید بشه ...منم گذاشتم پس فرداش رفتم یعنی سه روز بعدش و شکر خدا در کمال ناباوری هزارو پانصد بود اونم تو چهار روز بعد از دیرکرد پریودی...یعنی ازمایش قبلی هنوز دوره ماهیانه ام براساس تاریخ دیرکرد نداشته...در هر صورت...خ شحال شدم و خدا رو شکر کردم...

تا اینکه مدام ترشحات قهوه ایی رنگ داشتم باز هم به خانوم ماما گفتم و ایشون حساب کردن که قاعدتا تو هفته هفت هستم و الان دیگه باید قلبش تشکیل شده باشه و باید برم برای سونو...با توجه به تجربه بسیار بد قبلیم فقط خدا ...فقط خدا از حال و روزگار من خبر داشت ....شب قبل از سونو یادم نمیره چقدر اشک ریختم ....چقدر از خدا خواستم بهم صحیح و سالم ببخشدش...دیگه اخرهاش طاقت نیاوردم زنگ زدم به بابام....بابام مرید امام رضاست...همیشه هر مشکلی که داشته باشم کافیه بگم بابا پیش امام دعام کن....اون موقع ام زنگ زدم بهش گفتم بابا تو رو خدا دعام کن از امام رضا برام بخواه...گفتم بابا فردا دارم میرم دکتر ....بابا جون تو رو امام رضا دعام کن....بنده خدا بابا بغض گلوش گرفت و گفت باشه بابا...

فردا صبح زود راه افتادم تا نوبت سونو بگیرم ...با خ اهر کوچیکم رفتم ...خواهر که میگن خوبه واقعا داشتن خ اهر بالاترین نعمت دنیاست....اینکه چقدر استرس داشتم بماند نهایتا نوبتم شد و رفتم داخل ...فقط گفتم یا خدا و دراز کشیدم ...اقای دکتر دستگاه رو به ارومی روی شکمم کشید و خیلی سریع جنین رو پیدا کرد و رو کرد به منشی و گفت فتال پول ا وکی....دیگه بقیه رو نفهمیدم و یه لحظه که صدای تپش قلبش رو شنیدم و زودم قطعش کرد...اشک تو چشام اومد ...گفتم اقای دکتر قلب داره ...گفت بله و تازه هم تشکیل شده الان هم شش هفته و سه روز داره....

اومدم بیرون خدا رو شکر کردم بابت عنایتش ...لطف و کرامتش...همون موقع زنگ زدم به همسری   بهش خبر دادم ...خوشحال شد و گفت خدا رو شکر ....روم نمیشد زنگ بزنم بهبابا بنابراین بهش مسیج دادم که بابا از امام رضا عیدیمو گرفتم ...رفتم دکتر همه چی اوکی بود...بابا ممنونم که دعام کردی..

دیگه راه به راه مستقیم با خواهری رفتیم خونه بابا اونجا هم مامانم منو گرفت بغلشو کلی گریه کرد...خدا رو شکر خیال همه راحت شد.

الانم روزهای اخر هفته هفت رو میگذرونم ...با ویتامین ب شیش تهوع رو کمی مهار کردم اما متاسفانه هنوز گهگداری لکه بینی یا بهتر بگم ترشحات قهوه ایی خیلی کمرنگ رو دارم شیاف هر شب استفاده میکنم...اما دیگه باقیش به لطف و کرم بالا سریه امیدوارم...

خدای عزیزم...نگاه به لجاجت من نکن ...من میخوام اما تو برام سنگ تموم بزار...تو حال اساسی بده...برام فرقی نداره جنسیتش ...مهم سلامتشه...خدا جون میشناسی منو چقدر حساسم لطفا بچه م مثل من نباشه...خدا بوده لحظاتی که گمشدم اما تو پیدام کردی ...تو گفتی ببین عزیزم ااول و اخر این منم که باید بخوام...باشه بخواه خوبشم بخواه ...فقط کمکمکن...من ممنتظر بهترینا هستم ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10 توسط بانو. |
سلامی از ته دلم واسه همه دوستای عزیزم...چه تاخیر طولانیه داشتم....میدونم ...سر و روی این خونه رو خاک گرفته بود...اومدم تا با نوشتنم یک بار دیگه به اینجا جون بدم....خوب دیگه چه خبرها? میدونم شاید تا حدی فراموش شدم...شایدم نه ...اما بهتون حق میدم....بالاخره هر کسی این روزها گیر وگرفتاره ایشالا بخوشی.

یه خبر خوش دارم حالا ایشالا تو پست بعدی مفصل میگم...فعلا میخوام ببینم دوستام در چه حالن ..لطفا یه اثری از خودتون برام بجا بزارین تا منم دلگرم بشم به گفتنش...دوستتون دارم.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 16 توسط بانو. |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 17 توسط بانو. |
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 13 توسط بانو. |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 19 توسط بانو. |